گنجور

 
صائب تبریزی
 

لاله ای جز داغ در صحرای امکان نیست نیست

سنبل این باغ جز خواب پریشان نیست نیست

دانه خود را به آب رو چو گوهر تازه دار

کز مروت نم به چشم ابر احسان نیست نیست

مزرع امید را در عهد این بی حاصلان

جز تریهای فلک امید باران نیست نیست

پا به دامن کش که در درگاه این بی حاصلان

مد احسانی به غیر از چوب دربان نیست نیست

از گذشت دامن شب بیکسان عشق را

دستگیری غیر صبح پاکدامان نیست نیست

این جواب آن که فرموده است عبدالله عشق

جان من معشوق بودن سهل و آسان نیست نیست