گنجور

 
صائب تبریزی
 

سر گران با عقل آن طرف کلاهم کرده است

پاکباز از هوش آن چشم سیاهم کرده است

جای حرف از لب، عرق از جبهه می ریزم به خاک

شرمساری فارغ از عذر گناهم کرده است

می توانم در سواد زلف، کار شانه کرد

رخنه در دل بس که آن مژگان سیاهم کرده است

می خورم از حسرت دیدار خون در عین وصل

بس که حیرت خشک چون مژگان، نگاهم کرده است

گر به ظاهر آتشم در خانمان افکنده است

عشق چون خورشید گردون بارگاهم کرده است

گر به ظاهر آتشم در خانمان افکنده است

عشق چون خورشید گردون بارگاهم کرده است

چون زبان مار گردیده است هر مژگان من

بس که زهر چشم در کار نگاهم کرده است

نگلسد چون بیدمجنون سجده شکرم ز هم

تا دل از ابروی جانان قبله گاهم کرده است

صبحی از شبهای تار من فلک کرده است کم

خنده ای هر کس که بر روز سیاهم کرده است

استخوانم مغز گردیده است و مغزم استخوان

بس که غمهای گرانجان تکیه گاهم کرده است

می کنم پهلو تهی از سایه خود همچو شیر

بس که وحشی از خود آن وحشی نگاهم کرده است

خار خار دوربینی نیست در پیراهنم

ساده لوحی ها ز مخمل دستگاهم کرده است

من که بودم از شراب وصل دایم بی خبر

فال گوش امروز صائب خاک راهم کرده است

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.