گنجور

 
ادیب صابر
 

چو تو هرگز نبوده ست و نباشد

جوان بخت و سخی طبع و سخندان

همی احسان کنی با خلق دایم

از آن کرده ست ایزد با تو احسان

همی داری عزیز آزادگان را

زبهر آن عزیزت کرده یزدان

خداوندا اگر چه پیش از این عهد

ز من نامی نبود اندر خراسان

به قول تو مرا بنواخت خسرو

به سعی تو مرا بنواخت سلطان