گنجور

 
ادیب صابر

عید خوبان را چو روی خویشتن آراسته است

راست پنداری ز رویش عید عیدی خواسته است

گر جمال عید، عالم را بیاراید رواست

عید را باری جمال روی او آراسته است

خاک راه از بوی زلفش پر نسیم عنبر است

چشم خلق از نور رویش بر مه ناکاسته است

فتنه ای از حسن او در تعبیه ره یافته است

نوحه ای از عشق او از عیدگه برخاسته است

سرو و باغ و باغبان از قامت او طیره اند

گویی او را باغبان مجد دین پیراسته است

سید مشرق که از بخشیده و انعام اوست

هر چه اندر مشرق و مغرب نعیم و خواسته است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سوزنی سمرقندی

آن خداوندی که طبعش چون بهار آراسته است

سرو بستان سری از جاه او بر خواسته است

از مکاره وز معایب سربسر پیراسته است

دست او از دوستی سائل عدوی خواسته است

روی بخت او همیشه چون مه ناکاسته است

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

دلبر سرمست ما یار خوشی نو خاسته است

دل به عشقش از سر هر دو جهان بر خاسته است

آفتاب از شرم رویش رو نهاده بر زمین

مه به عشق ابرویش همچون هلالی کاسته است

زاهدان را زهد بخشیدند و ما را عاشقی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه