گنجور

 
ادیب صابر

نیکوی بر توست عاشق دیگران بر نیکوی

نیکوی بد خو کند معذوری اندر بدخوی

من که بر تو عاشقم با من نسازی پس مساز

همچنین با نیکوی کت عاشق آمد نیکوی

کار شیران ناید از آهو و بر من عشق تو

حشمت شیران همی راند به چشم آهوی

ای عجب نوها کهن گردد زگشت روزگار

عشق تو بر چمن چرا هر روز بفزاید نوی

مستوی قدی و عشقت بر دلم پوشیده کرد

هم صراط مستقیم و هم طریق مستوی

لولو دریایی و دریای خوبی روی توست

ای شگفتی هم تو دریایی و هم تو لولوی

گر به خوبی بود نقش مانوی چون روی تو

هست معذور آنکه بگراید به کیش مانوی

با وصالت جفت گشتن چون بود ممکن مرا

گر تو یک ساعت شبی بی فرقت من نغنوی

من ز شادی طاق گشتم جفت شد با من غمت

تا تو را با تنگ چشمی جفت شد طاق ابروی

دید نتوانی که بیند چشم من رخسار تو

پس ندانم تا همیشه در دل من چون بوی

حسن و شیرینی زشیرین با تو ماند اندر جهان

همچو با صدر اجل رسم و نهاد خسروی

مجد دین تاج معالی فخر عترت صدر شرق

عمده اسلام ابوالقاسم علی الموسوی

آفتاب آل یس سید الساده که هست

حبه حبل المتین و بغضه داء دوی

نامداری کز وجود دست جود آرای اوست

بخل با حال ضعیف و جود با دست قوی

از نهیب دست و بیم بذل و شرم جود او

ابر متواری و کان محجوب و دریا منزوی

ای فلک هرگز نیابی پایگاه قدر او

چند بی مقصود پویی چند بی معنی دوی

ای زمانه مثل او هرگز نبیند چشم تو

چند بر و بحر کوبی، چند روز و شب دوی

جادویی از شرع جدش باطل و ناچیز گشت

چون روا دارد که کلکش پیشه دارد جادوی

لفظ نپذیرد بلندی تا نگویی مدح او

دین کجا گیرد درستی تا به جدش نگروی

ای خداوندی که مجموع معالی صدرتوست

کی عجب گر شاعر از مدح تو گردد معنوی

گرچه مر سادات را گیسو بود منشور فخر

تو بدین عالی نسبت منشور فخر گیسوی

چون مسلط گشت بر دل علت آز و نیاز

بس مبارک پی طبیبی سخت شافی داروی

یک جهانی در هنر دو جهانی اندر مرتبت

بس نگویی تا کدامی این یکی یا آن دوی

با معالی همنشینی با معانی هم عنان

با فضایل هم رکابی با شرف هم زانوی

در سر توفیق چشمی، در بر دانش دلی

جان رادی را تنی، دست سخا را بازوی

نیست اندر هفت کشور خلق پهلو سای تو

کز بزرگی با سپهر هفتمین هم پهلوی

همت عالی رکاب و فعل میمون مرکبت

برتر است از تاج پرویزی و تخت کسروی

کشوری روزی گر از یک تن برند آن جودتوست

عالمی در یک تن ار موجود باشد آن توی

ای عجب دانی که بیرون از نهایت راه نیست

در سخاوت از نهایت چون همی بیرون شوی

(چون هنر با هر چه نامحسود باشد همدمی

چون خرد از هر چه نامحمود باشد یکی سوی)

در همه دلها فشاندی تخم نیکی لاجرم

از زبانها جز نبات نیک نامی ندروی

مجلس تو زآسمان اندر شرف عالیتر است

از زمین آواز سایل نادراست ار بشنوی

گر روی بر راه انصاف از همه ارباب نظم

کس چنین خدمت نیاراید در این ردف و روی

(لعبتی کردم که از وی نیکوی گیرند وام

لعبتان خلخی و نیکوان پیغوی)

گر سخن را قیمت از معنی پدید آید همی

معنوی باید سخن، چه تازی و چه پهلوی

در تو ای تاج معالی عالی آید شعر من

همچو در شمس المعالی شعرهای خسروی

تا همی خوبان به خوبی دل برند از عاشقان

گه به قد مستوی و گه به زلف ملتوی

مستوی بادت همیشه نهمت و کام و مراد

گشته کشت دولتت ز آب سعادت مرتوی

ذکر نام نیک تو در کل عالم منتشر

نامه عمر عدوی دولت تو منطوی

(نیکخواه توست دولت نیک بادت روزگار

بد نصیب روزگار دشمن و عیشت قوی)