گنجور

 
ادیب صابر
 

اگر به صورت روی تو آفتابستی

همه بنای شب از روی او خرابستی

ز کبر و عجب زمانی نتابدی بر خلق

گر از جمال تو جزوی در آفتابستی

ور آفتاب خبر داردی زصورت تو

ز شرم روی تو پیوسته در نقابستی

همیشه عشرت من چون لب تو خوش بودی

اگر سوال مرا از لبت جوابستی

دهان تنگ تو گویی زلعلی لب تو

ز ناردان صدف لولو خوشابستی

ز خون دیده نگشتی رخم چو پرتذرو

اگر نه زلف تو چون چنگل عقابستی

کم از ثواب من استی نعیم هشت بهشت

اگر به دوستی تو مرا ثوابستی

بریده کی شدی از چشم من زیارت خواب

اگر نه غمزه آن چشم نیم خوابستی

گر از بریدن تو جان نبردی ز برم

بریدن از تو خطا نیستی صوابستی

به من نگه نکنی از جفاست یا ز عتاب

عتاب به ز جفا کاشکی عتابستی

بهشت خواندمی این نوبهار خرم را

اگر بنای بهشت از گل و گلابستی

رسید بلبل و گشت از جهان غریب غراب

(چه باشد اینکه فراق تو چون غرابستی

اگر نه زلف تو بوسیدیی صبا و سحر

نسیم او نه همانا ز مشک نابستی

اگر بنفشه به زلف تو اقتداد کندی)

هزار گونه در او پیچ و چین و تابستی

زمانه را ز زمین تازه گشت عهدبهار

خوشتستی ار همه در عهد این شبابستی

چمن کتاب طرایف شده ست و پنداری

همه طراوت عالم در آن کتابستی

اگرچه در دل او عشق نیست پنداری

رخش به خون دل عاشقان خضابستی

(رباب وار بنالند بلبلان گویی

همیشه در گلوی بلبلان ربابستی

ز ابر بر سر که خیمه هاست وز باران

گمان بری که بران خیمه ها طنابستی

به سوی عارض گل ماند دیده نرگس

چنانکه گویی این دعد و آن ربابستی)

سحاب هر نفسی درفشان کند گویی

کف کریم خداوند در سحابستی

رئیس شرق که حلم و لطافت و کرمش

اگر عیان شودی خاک و باد و آبستی

امیر سید عالم علی که حشمت او

اگر عیان نشدی عدل در حجابستی

گذشت همتش از هفت چرخ پنداری

که مرکبش ز دعاهای مستجابستی

برادرست خطابش ز پادشاه جهان

خطاستی اگر او را نه این خطابستی

همه جهان نشدندی اسیر منت او

اگر نه منت او مالک الرقابستی

اگر نه حرمت آن دست و آن عنانستی

و گرنه هیبت آن پای و آن رکابستی

چو عز او اثر ظلم برفزونستی

چو کیمیا نظر عدل تنگ یابستی

زهی سپهر سخاوت که گر سخاوت تو

نباشدی همه آب طمع سرابستی

گر از شراب عطا هیچ خلق مست شدی

طمع ز دست تو سرمست این شرابستی

ز بس که وقت سخا زر دهی بدان ماند

که زر به چشم تو زر نیستی ترابستی

زمین از نرستی زخشکسال نیاز

اگر نه بذل عطای تو فتح بابستی

ثبات حلم تو گر نیستی در این عالم

ز بیم خشم تو گیتی در اضطرابستی

تو را سپهر و جهان خواندمی به رتبت و قدر

اگر نه عادت این هر دو انقلابستی

گر از عطات ذخیره نهادمی اکنون

مرا خزینه ای و مال مرا نصابستی

بسوختی فلک آبگون گر آتش را

چو هیبت تو و خشم تو نور و تابستی

برون شدی ز قرار زمین و مرکز خاک

اگر چو مرکب تو باد را شتابستی

چه مرکبی که چنان عاشق است بر حرکت

کش از قرار و سکون گوییا عذابستی

زمین چنان سپرد زیر پی که پنداری

زمین صحیفه گردون و او شهابستی

همیشه تا که به گریه چنان نماید ابر

که گوییا مژه عاشقی مصابستی

بقای تو چو عطای تو باد ور بودی

بقای تو چو عطای تو بی حسابستی