گنجور

 
ادیب صابر
 

چه حلقه هاست بدان زلف تابدار اندر

چه غمزه هاست بدان چشم پرخمار اندر

ز غمزه هاش تباهی به هوش و عقل اندر

ز حلقه هاش سیاهی به قیر و قار اندر

چه قندهاست در آن لب که لب همی خایند

بتان ز حسرت آن لب به قندهار اندر

ز راستی که در آن قامت است پیدا شد

مرا ز دیدن او راستی به کار اندر

نگارخانه چین پیش چشم من باشد

چو بنگرم به رخ و زلف آن نگار اندر

بخار آب رخ آبدار او خط اوست

بخور عنبر سارا بدان بخار اندر

دلم قرار در آن زلف بی قرار گرفت

وطن گرفته بدان طرف لاله زار اندر

شگفتی از دلم آید که چون همی سازد

قرار خویش بدان زلف بی قرار اندر

مگر طریق برون آمدن نمی یابد

زبار مشک بدان زلف مشکبار اندر

سه بوسه زان دو لب چون شکر شکار کنم

که هست راحت روحم بدان شکار اندر

شمار بوسه به قصد از لبان چون شکرش

غلط کنم که غلط به بدین شمار اندر

مرا به وعده وصل آن دو زلف چون زنجیر

بداشت بنده به زنجیر انتظار اندر

درید پرده راز من آن دو رسته در

بدان دو پرده یاقوت آبدار اندر

مرا دو دیده ز در همچو تاج شاهان شد

ز بس نظاره در آن در شاهوار اندر

به حسن و ملح بسی بت پرست جست و نیافت

بتی چنو به همه تبت و تتار اندر

هزار حلقه ز شب گرد روز روشن او

هزار نافه تبت به هر هزار اندر

هزار دل نه یکی دل چو روی او بینی

نثار او سزد و جان بدان نثار اندر

همه مراد دل اندر کنار او بینم

چو جای خویش ببینم بدان کنار اندر

ز نیکویی گل و ماه اندر او همان دیدند

که جود و جاه بدین صدر روزگار اندر

عماد امت جد، رکن ملک مجدالدین

کز اوست ناصح و حاسد به نور و نار اندر

جلال آل پیمبر علی بن جعفر

که چون علی است به انواع افتخار اندر

سر تبار محمد که از محامد اوست

سری و جاه و جلالت بدان تبار اندر

علی دل است و همان معجز است در قلمش

که بوده بود علی را به ذوالفقار اندر

ز نعمتش به نیاز اندر، آن پدید آمد

که از شجاعت حیدر به ذوالخمار اندر

مرکب است کریمی در او به خلقت و طبع

بدان صفت که حلیمی به بردبار اندر

دلیل قدرت صانع شده ست و نیست به عدل

عدیل او به همه صنع کردگار اندر

(چوگوشه ای است) سپهر و نجوم و خلدارم

زبارگاه شریفش به روز بار اندر

به کسب مجد و معالی شده است رغبت او

فزون ز رغبت عاشق به وصل یار اندر

مظفری است که در طاعت اشارت اوست

ظفر همیشه به میدان کارزار اندر

مویدی است که تایید او پدید آرد

نجات غرقه به دریای بی کنار اندر

موفقی است که توفیق او مهیا کرد

قرار شاعر و زایر بدین دیار اندر

نشان رد و قبولش به سعد و نحس اندر

دلیل کینه و مهرش به تخت و دار اندر

نیافت حاسد او هیچ عیب در هنرش

جز آن که عیب نباشد به نوبهار اندر

امید عفو نبرد ز خشم او و بلی

امید دیدن خرما بود به خار اندر

ز چار عنصر و هفت اختر است و صد رتبت

ز ذات اوست به هر هفت و هر چهار اندر

جوار خدمت صدرش جوار بحر شده ست

طمع همیشه توانگر بدین جوار اندر

ز بیم شیهه اسبان او پدید آمد

نهفته کشتن شیران به مرغزار اندر

ز امن و راحت و انصاف او همی باشد

همه خرامش کبکان به کوهسار اندر

جمال فضل و تفضل در او نهاد خدای

کمال حلم و تحمل به یار غار اندر

عذاب و رنج به ترکیب دشمنانش درند

چو حرض و زهر به ترکیب مور و مار اندر

حصار اهل سخن شد ثنای مجلس او

امان ز بیم بلاها بدان حصار اندر

ثنا و مدحت او غمگسار ما شده اند

همه سعادت و شادی به غمگسار اندر

سوار دانش و دولت شده ست و طعنه زند

یکی پیاده ز خیلش به صد سوار اندر

جهنده مرکب او را شرار باید خواند

فروغ دولت و نصرت بدان شرار اندر

ز نور آتش نعلش جمال فتح و ظفر

عیان شوند به تاریکی غبار اندر

به روز موکب و میدان ز بیم شیهه او

امید خواب نماند به کوکنار اندر

زهی چو اختر روشن ز آسمان تابان

بزرگی از تو به اصل بزرگوار اندر

ممیزان سخن را به وقت وصف و سخا

سخن ز توست به اشباع و اختصار اندر

مبارزان خرد را به وقت کینه تو

گشاده گشت دو میدان به فخر و عار اندر

سخنوران جهان را ندیم لفظ و ضمیر

ثنای توست به پنهان و آشکار اندر

به شرق و غرب جهان اختیار امت جد

تویی و راحت امت به اختیار اندر

به اختیار دلت باد گردش مه و سال

عدو تو همه ساله به اضطرار اندر

جهانیان همه در زینهار جود تواند

همیشه باش ز ایزد به زینهار اندر