گنجور

بخش ۱۳ - حکایت

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت
 

یکی سلطنت ران صاحب شکوه

فرو خواست رفت آفتابش به کوه

به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت

که در دوره قائم مقامی نداشت

چو خلوت نشین کوس دولت شنید

دگر ذوق در کنج خلوت ندید

چپ و راست لشکر کشیدن گرفت

دل پردلان زو رمیدن گرفت

چنان سخت بازو شد و تیز چنگ

که با جنگجویان طلب کرد جنگ

ز قوم پراکنده خلقی بکشت

دگر جمع گشتند و هم رای و پشت

چنان در حصارش کشیدند تنگ

که عاجز شد از تیرباران و سنگ

بر نیکمردی فرستاد کس

که صعبم فرومانده، فریاد رس

به همت مدد کن که شمشیر و تیر

نه در هر وغایی بود دستگیر

چو بشنید عابد بخندید و گفت

چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟

ندانست قارون نعمت پرست

که گنج سلامت به کنج اندر است

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

بوستان سعدی به خط رکن‌الدین مسعود کاشانی مورخ ۱۰۳۹ هجری آگرهٔ هند » تصویر ۲۴۷ بوستان به خط  بابا شاه بن سلطان علی مورخ ۹۸۹ هجری قمری » تصویر ۲۴۶ کلیات سعدی نسخهٔ ۱۰۳۴ هجری قمری » تصویر ۳۰۵ کلیات سعدی نسخهٔ ۱۰۳۴ هجری قمری » تصویر ۳۰۶

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مینا نوشته:

وغا یعنی جنگ و مبارزه و کارزار وغوغا

👆☹

دریای سخن - دریای شعر فارسی