گنجور

بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای
 

خردمند مردی در اقصای شام

گرفت از جهان کنج غاری مقام

به صبرش در آن کنج تاریک جای

به گنج قناعت فرو رفته پای

شنیدم که نامش خدادوست بود

ملک سیرتی، آدمی پوست بود

بزرگان نهادند سر بر درش

که در می‌نیامد به درها سرش

تمنا کند عارف پاکباز

به دریوزه از خویشتن ترک آز

چو هر ساعتش نفس گوید بده

به خواری بگرداندش ده به ده

در آن مرز کاین پیر هشیار بود

یکی مرزبان ستمکار بود

که هر ناتوان را که دریافتی

به سرپنجگی پنجه برتافتی

جهان سوز و بی‌رحمت و خیره‌کش

ز تلخیش روی جهانی ترش

گروهی برفتند از آن ظلم و عار

ببردند نام بدش در دیار

گروهی بماندند مسکین و ریش

پس چرخه نفرین گرفتند پیش

ید ظلم جایی که گردد دراز

نبینی لب مردم از خنده باز

به دیدار شیخ آمدی گاه گاه

خدادوست در وی نکردی نگاه

ملک نوبتی گفتش: ای نیکبخت

به نفرت ز من در مکش روی سخت

مرا با تو دانی سر دوستی است

تو را دشمنی با من از بهر چیست؟

گرفتم که سالار کشور نیم

به عزت ز درویش کمتر نیم

نگویم فضیلت نهم بر کسی

چنان باش با من که با هر کسی

شنید این سخن عابد هوشیار

بر آشفت و گفت: ای ملک، هوش دار

وجودت پریشانی خلق از اوست

ندارم پریشانی خلق دوست

تو با آن که من دوستم، دشمنی

نپندارمت دوستدار منی

چرا دوست دارم به باطل منت

چو دانم که دارد خدا دشمنت؟

مده بوسه بر دست من دوستوار

برو دوستداران من دوست دار

خدادوست را گر بدرند پوست

نخواهد شدن دشمن دوست، دوست

عجب دارم از خواب آن سنگدل

که خلقی بخسبند از او تنگدل

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

بوستان سعدی به خط رکن‌الدین مسعود کاشانی مورخ ۱۰۳۹ هجری آگرهٔ هند » تصویر ۵۷

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

جهانگیر تجددی نوشته:

چه زیبا شیخ اجل رابطه ظلم و افسردگی جامعه را در هر سرزمین بیان میکند ؛
“ید ظلم جایی که گردد دراز
نبینی لب مردم از خنده باز”
و در یک بیت قبل نتیجه ابتدایی ظلم را بیان میکند؛(مهاجرت و پناهندگی، بدنامی سرزمین ، فقر شدن و ازهم گسیختگی جامعه باقی مانده از همه نظر)؛
“گروهی برفتند از آن ظلم و عار
ببردند نام بدش در دیار
گروهی بماندند مسکین و ریش
پس چرخه نفرین گرفتند پیش”

شاید مشکل کار ما اینجاست که خود را از این بزرگواران بی نصیب کرده ایم …

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.