گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

گلی سوی خلد برین می فرستم

شبه پیش در ثمین می فرستم

یکی نقش کژ از پی زیب و زینت

به تحقه بر حور عین می فرستم

کلامی رکیک از پی استفادت

به هدیه به روح الامین می فرستم

همانا کم است این به صدره ز ذره

که زی آفتاب مبین می فرستم

ندارد خطر در بر آب حیوان

حلابی که از پارگین می فرستم

فروغی مزور سراسر کثافت

به نوبر به چرخ برین می فرستم

یکی شعله کان هیچ پرتو ندارد

بر حضرت نجم دین می فرستم

هنر پرورا این ز بی خردگی دان

که زی خرده دان مهین می فرستم

به ملک سخن در تو جمشید و آنگه

منت از سفالی نگین می فرستم

دریغ ار گزین بودی این نظم زیرا

که نزدیک طبع گزین می فرستم

هزار آفرین تحفه هر صبح و شامی

بدان طبع سحر آفرین می فرستم

نباشد مرا در خور تو جوابی

به جای جواب آفرین می فرستم