گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

دلبرا هر چه برانی ز جفایت بر من

برهمی باف که با تو دل من چون یار است

دل تو سخت و مرا نرم‌دل آری چه عجب

نرم باشد چو همه ساله به خون فرغار است

گر کسی شیفته خواهد ز تو جانا زنهار

منه انگشت بر این دل که عظیم افگار است

شب به خون‌ریز چه آید غم تو نزد دلم

خلق اگر خفته بود دولت تو بیدار است

ای شهنشاه جوان‌بخت که بی‌خدمت تو

روح پیرایه محض است و بقا بی‌کار است

گر ز تو می‌شکند گردن و نندیشد هیچ

که چنین طیبت و بازی سبب آزار است

من نبینم عدوی شه را شو گو می‌بین

هر که را طاقت آن طلعت و آن دیدار است

آخر از غدر چه برخیزد از بهر خدای

نیک‌نام است فلک الحق اگر غدار است

در انعام شهنشاهی بی‌پیمانه

زر احسان خداوندی بی‌معیار است

وآن که نکند در و دیوار منقش ز ثنات

سر آشوفته مغزش ز در دیوار است

نرود جز به جناب تو ز جا اینت عجب

با چنان جام عطاهات چنین هشیار است

نیک الفاظ شهنشاهم در چشم آمد

چشمم آخر ز پی ‌چیزی گوهر بار است

این ابیات پراکنده از قصیده شماره ۴ ذیل در گنجور با مطلع (ماه در مشک نهان کرده که این رخسار است) می‌باشد.

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب