گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

آن که زاو هر گردنی در زیر بار منت است

سرور گیتی مجیرالدین نصیر ملت است

حاصل دو جهان نصیر بن محمد کز کفش (؟)

هر امید منهزم را هر دمی صد نصرت است

نسبتی دارد به اکناف دهستان و سزد

تکیه را بر دهستان غیرت او نسبت است

بحر را نبود گهر چندان که او را بخشش است

چرخ را نبود علو آنجا که او را همت است

همتش با گنبد گردنده از یک عنصر است

خاطرش با آتش سوزنده از یک طینت است

گاه درس از چون مجره پرگهر دارد زبان

دور نبود زآن که او از علم گردون نسبت است

ای برون کرده زر از دل عمرپای دیرسال

گل زر اندر دل همی‌گیرد که کوته‌مدت است

جود اگر می‌راست خواهی مر دل و دست تو راست

کان و دریا را ز جود ار هست محص همت است

کار انعام و سخا و جود دائم خود مکن

که گهی آخر به کان و بحرتان کز نوبت است

علم‌ها را کرده‌ای چون آب آری بی‌خلاف

آب باشد علم تو کز وی حیات سنت است

مر بحار علم و فضلت را اگر گویم کز آن

تا نیازارد دل پاکت از آن کان‌طینت است

ذره‌ای بر ساحل دریای علم تو وطن

وآنگهی شعری پر از در نیک جای مدحت است

از سرشک اما به خصمان داده بخشش صد طلاق

اول و آخر پر از خون همچو فصل (؟) است

دشمنت بیمار کین توست و آب تیغ شاه

نیک آماده است اگر میلش به سوی شربت است

تیغ در بدخواه تو بینم زبان کرده دراز

شد مگر واقف که آن بدفعل در چه حرفت است

نیم ذره کین توست و خانمان و جان و تن

نرخ پیدا آمده است ار دشمنی را رغبت است

در ثنای تو چو هر دم رنج از این پس برخورم

سرخ‌رویی‌های خنجر جمله بر من حجت است

بیش زر مفرست کز زر سیر گشته‌استم ولیک

پاره خاک درت گر هست آنم بابت است

کی شوم جود تو را منکر چو هر چم هست و نیست

تا به دیوار اندرون که جمله بر من حجت است

راه کی باشد به خلوت‌خانه انس اندرون

هر که را همت همه با سبزه‌گاه جنت است

در زمانه چون به جز تو نیست کس را روشنی

در میان صد هزاران خلق اندر عزلت است

در تزاید باد تا دائم چو صبح از بهر آنک

همچو صبحی کز تو بگذشتی جهان پرظلمت است

دارم ایمانی به تفضیل تو بر کل جهان

گر از این برگردم آن برگشتن از من ردت است

بیش از این بر آتش شوقت دل و جانم مسوز

گرچه بر جان منت حکم است و بر دل قدرت است

بنده می‌خواهد که خاک صدر تو آرد به دست

این گهرهای سرشکین جمله محض رشوت است

گر به جای مشک و عنبر خاک درگاهت بدی

ممکن است این خود ولیکن بنده را این دولت است

ور تهی گشته است از نقد وصال حضرتت

یک دلش پراشتیاق و یک زبان پر مدحت است

ور تن محنت‌پرست او به حکم عارضی

دور ماند گه‌گهی چون سال و مه در خدمت است

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب