آن که آن برگ گل تازه به سنبل آراست
نه همانا که صلاح دل و صبر من خواست
حکم بر جان کن از این پس که اگر کار این است
حکم تو نافذ و فرمان تو بر بنده رواست
گفتم اندوه تو من میخورم آری شک نیست
بر رخ چون گل و بر قد چو سروت پیداست
گل رخسار تو نوباوه باغ ختن است
مشک زلفین تو سرمایه عطار صباست
گر چه تو زلف و رخش نام نهی ما دانیم
کآن نه زلف است و نه رخ مشک سیاه و دیباست
خواه لوزینه مشکش خوان خواهی رخ و زلف
هر چه میخواهی میخوان که همی بس زیباست
هر چه بر صدق ورق گل فلک از حسن نوشت
نزد رخسار تو این است که آن جمله خطاست
چند گویی که جگر خون کنمت همچون دل
چون نبوده است تو را عادت و خو وعده چراست
وعده تو همه باد است و دلم گر زآن باد
بشکفد چون گل میدان که چو بلبل شیداست
آتشی بود دل شیفته و در ره تو
همچو دود از سر آن آتش کمتر برخاست
حاصل دل همه آن بود که چشمان تو برد
آنچه مانده است در این دل قدری مهر و وفاست
ای وفا ناشده هرگز ز توام یک حاجت
وای روا ناشده هرگز ز توام یک درخواست
دل ما خاست که تا شادی وصلت طلبد
خردش گفت قدم رنجه نکن کین ز عناست
بر سر قد چو سروت نه رخت آن که مه است
در بر شخص چو مومت نه دلت آن که بلاست
کردی انعام به خاک در خود با چشمم
شاد باش اینت کرم دل نبود این دریاست
از کجا دانمت ای جود مگر ظن بردی
کآن همه صیت خداوند بر جود بهاست
شاه اهل هنر و دانش مجدالدین آن
که به هر شانی دیگر که بری نام سزاست
سر اشراف جهان میر مقرب که دلش
نوربخشی است که در جنبش خورشید سهاست
دین حق در کرم آن است که او دارد و بس
وآن که با کل جهان است ضلال است و هواست
مجلس خرم او حسنفزای باغ است
طلعت فرخ او چهره فیروز صباست
موج بیپای چنان رقصکنان از پی چیست
برق بیدست چنان تیغزنان بهر چراست
دست و پا از چه زنم چند سخن الحاصل
مدح آن دست مبارک نه به پای شعراست
ای گهربار سحابی که در ایام سخات
کار کار امل و دوران دوران سخاست
نه رخ جود تو در زیر غبار تقصیر
نه خم طره احسان تو در گرد ریاست
لمعه رای تو روشنگر تیغ صبح است
شعله خاطر تو نورده شمع سماست
عرصه مشرق یکسر همه ملک و حق توست
گر گوا عدل همی خواهی عدل تو گواست
حزن خاطر به جز اندر ره مدحت هدر است
سعی امید به جز بر در جود تو هباست
رایت توست دل و پشت شه و زآن دائم
چون دل شه ز پی نصرت دین اندرواست
روز اگر شب شد از گرد دغا باکی نیست
چشم پیکان خدنگ تو در این شب بیناست
خصم بر دولت و جاه تو که باقی بادا
گر بخندید چو شمعش همه زآن خنده فناست
دور نبود که فلک خرج کند ناگاهش
که به رخسار زراندود و به تن زرسیماست
ای خداوندی کآن جا که تو انعام کنی
بنده در راه تو باری همه صدق است و صفاست
سزد ار آیم نزد تو چو سوسن سرسبز
خاصه اکنون که چنین دست مرادم یکتاست
آستان تو اگر مجمع اهل علم است
میل علم آری همواره به سوی بالاست
چرخ از آن گونه سیه کرد مرا جال و گلیم
کز همه چیزم در نظم ید بس بیضاست
از فلک هر دمم ار چند به صد گونه غم است
وز جهان هر نفسم گر چه که صد گونه بلاست
شعر من سحر شد از تربیت تو چه عجب
هر کجا عون کلیم آمد چوب اژدرهاست
چون تو انعام کنی نیک سخن کم نآید
عدل میباید آفاق همه شیربهاست
عوض این سخن ار عقد ثریا دهیم
هم نگیرم که رهی با تو نه در بند بهاست
راز ناجنس گشایند ز کمیابی جنس
صبرم از سینه گریزان و دل از بند رهاست
عالم اجسام اگر دارد بسیار ولی
در میان آتش دل آهن را با خاراست
فرقتت پوست ز من کند چو انبان نالید
که اگر گام توانم زد ز اقبال عصاست
دست خاطر به ثنای تو چو هرگز نرسد
این همه هر چه همی گویم خود فرع دعاست
کلک نقاش ازل بر ورق احوالت
آن نگاراد که همواره تو را کام و هواست
از دعای همه کس چون تو فراغت داری
که نگویی و از آن حضرت پاداش و جزاست
به کسم چاره نباشد که گذر بر فلک است
هر که را قصد به آن حضرت و سرور والاست
تلختر صبرم با خلق کریمت عیش است
سختتر کارم بیلفظ شریف تو بقاست
تشنه وصلم و یک شربت دیدار تو کو
خسته دهرم و یک مرهم لطف تو کجاست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.