گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

ز چهره تو برافروخت بر قمر آتش

گرفت در دل پردردم آبخور آتش

چو مشرقم که دم سرد صبح چون بزند

همی برآرد از سینه بر اثر آتش

بسود با رخ من شنبلید تازه‌رکاب

بکرد با دل من پست در کمر آتش

تو همچنین ز جمال و کمال تا محشر

بر آب باش که هست از تو بنده‌تر آتش

کجا روم که چو گردون ز اختران غم تو

مرا فروخت به هر کوی و هر گذر آتش

چه ماندکان نکشیدم ز لاله و شکرت

که باد بر گل و بر لاله و شکر آتش

مکن جفا که کمی گیرد آتش عشقم

مرا چو آب ببردی مها مبر آتش

چو آب گشت دلم زآرزوی طلعت تو

در آب می‌چکد ای عجب .... آتش

نه نوبهار و نه لاله است لیک می‌گیرد

ز آه دل‌شدگان تو کوه و جر آتش

هر آن که بیند رخسار و قامتت گوید

مگر شکوفه برآورد از شجر آتش

گرم هزار بود چشم از خیال رخت

تنوروار شود جمله را .... آتش

مجیر دولت و دین نصر بن محمد آنک

ز تاب خاطر او هست در خطر آتش

سحاب‌جودی کز اشتعال خاطر تو

چو برق می‌جهد از وی نفر نفر آتش

شود شریعت ظاهر ز خاطرش یعنی

که زر خالص را هست جلوه‌گر آتش

ایا ز موج سخای تو منشعب دریا

ویا ز شعله بأس و مختصر آتش

در آن مقام که از بهر روشنایی شرع

فروخت خاطر تو در صف نظر آتش

ز تف طبع تو همچون عقیق در صره

به لطف عذب تو اندر شود درر آتش

ز گرم‌گویی تو تیغ را به این معنی

که هست شبه زبانت شود گهر آتش

چو تو نشیند هر عالمی به درس ولیک

نه همچو نار کلیم الله است هر آتش

به هر کجا که رسد کین تو برآید دود

مگر ز کین تو آموخت این هنر آتش

در آب‌ریز سخای تو آفرینش غرق

عجب که زنده بمانده است در سقر آتش

چنان مزاج جهان غرق شد ز خاطر تو

که گشت شاخ همه سرخ و هم ثمر آتش

شریف ذات تو را گر حرارتی افزود

کزآن گرفت دل خلق سر به سر آتش

تب ار چو آتش تیز است لیک سوز گزند

خلیل را نبود داند این قدر آتش

از آن شرف که حرارت به ذات تو ره یافت

همی فرازد سوی سپهر سر آتش

به اسم تب سوی صدر تو یافت ره که چنان

همی برآید در کرته بزر آتش

ز بهر زینت طبع تو می‌زند صدرا

به اسم شعله همه سال بال و پر آتش

فضایل تو شد از طبع بنده فاش بلی

ز بوی مشک دهد خلق را خبر آتش

تر آمده است ردیف آتش این قصیده مگر

ز شرم طبع تو زاین گونه گشت تر آتش

چو هست فصل زمستان و ماه دی در پیش

ردیف خدمت بنده صواب‌تر آتش

نکرد شعر ترم را ردیف آتش خشک

نگاه داشت حق مدح تو مگر آتش

غلط غلط نه که با این چنین نکو سخنی

بس این که برون رفت سر به سر آتش

همیشه تا سوی گردون کبوتر زرین

همی برآید در صورت شرر آتش

ز خوف بأس تو بادا چو غنچه لاله

حسود جاه تو را جمله جگر آتش

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
ابن یمین

کسی که لاف بزرگی همی زند بنگر

که تا چگونه کند پیش عقل اثباتش

گرش مروت و مردی بود ازو بپذیر

و گرنه روی بگردان ز حشو و طاماتش

کسی که با تو نکوئی کند چو بتوانی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه