ایا چشمه عدل و احسان نظر کن
به چشم کرم سوی من گاه گاهی
مرا هر زمان درد بر درد و آنگه
نه روی فغانی نه سامان آهی
نه جز حسرت و درد شغلی و کاری
نه جز ناله و آه رویی و راهی
ز دنیا به کنجی قناعت نموده
نه جویای مالی نه دربند جاهی
پس آنگه ز جهال این شهر بر من
به هر لحظهای حمله آرد سپاهی
یکی پرس از اهل این عصر تا من
به جز دانش و فضل دارم گناهی
بده داد من زآنکه بر درگه تو
کم آید چو من خستهدل دادخواهی
چو من بنده مظلوم نیکو نباشد
در ایام عدل چنین پادشاهی
پناهی بود هرکسی و کهتر
به جز حضرت تو ندارد پناهی