گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

زهی ساخته نامه روز بخت

ز صبح لقای تو عنوان خویش

گل از شرم روی تو چون خارپشت

کشیده سر اندر گریبان خویش

نهال کمالی و زآن چون نهال

فرو برده‌ای در زمین خوان خویش

نمی‌داری اندر جهان از سخا

گرسنه کسی را پی نان خویش

چو گلبرگ عفو اندر آکنده‌ای

گه خشم چون غنچه پیکان خویش

خطت گنج معنی نگه داشته

به آن کلک چون مارپیچان خویش

ز بس دیده کاندر قفای تو ماند

چو شب کرد از اختر نگهبان خویش

زهی سر گران کرده مر آز را

ز جام عطاهای ارزان خویش

ز بدخدمتی تیره‌حالم مدار

چو روشن کنم عذر عصیان خویش

مرا دل نه و دردهای دلی

که عاجز شدستم ز درمان خویش

به هر شاخ دستی همی زن چو برگ

ز بی‌برگی کار ویران خویش

ندانم من خسته آن کیم

که باری نسیم بی‌گمان آن خویش

تن و جان خود می‌خورم در عنا

چو شمعم همه ساله مهمان خویش

پس آن گه در این حال کز درد من

به شرم است گردون ز دوران خویش

رسانیده‌ای از پی چند بیت

به این بنده تشریف فرمان خویش

تو دانی که گر حکم بر جان کنی

نیاید دریغم ز تو جان خویش

ولیکن به لطف تو کز بیت‌ها

ندارم به جز بیت احزان خویش

و گر خود بود کی فرستم ز جهل

به صدر تو ژاژ پریشان خویش

اگر خرسوارم چنان خر نیم

که سازم جناب تو میدان خویش

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب