رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۳۶

ای غلام کفت هر آزادی

گه گه آخر ز بندگان یادی

از تو شرمم گرفت کاش کسی

به کرم دیگرم نشان دادی

تویی و بحر و این دو کس دیگر

کیست اندر جهان همه رادی

ایزد ار بست خواستی در رزق

خود در بخشش تو نگشادی

می‌بباید ز تو سخا آموخت

که چو تو کمتر افتد استادی

دختر طبع چون به تو ندهم

بهتر از تو کجاست دامادی

رای تو گر عوض شدی از ماه

به عوض چرخ بهتر افتادی

نظم که‌تر به عون مدحت توست

فاش در هر خراب و آبادی

آن ز بازو و دست رستم بود

که جهان‌گیر گشت فولادی

خاک در چشم محنت اندازم

گر به سوی تو آردم بادی

با تو گر ساعتی نشست شدی

آن به صد جان مرا باستادی

ای بزرگی که خاندان تو را

در قدم نیست هیچ هم‌زادی

حالی اندر هزار بی‌دادم

تا خودم بخت کی دهد دادی

مادر دهر داد و بی‌دادی

چه بدی گر به یک شکم زادی

خلق از آن سان شدند بنده غم

که به جز سرو نیست آزادی

هم ز حفظ حمایت کف توست

این که جا جای ماند دل شادی