گنجور

 
رضاقلی خان هدایت

اسمش ملامحمد، ملقب به صوفی، از اهل مازندران بهشت نشان. جامع فضایل نیکو و حاوی خصایل دلجو بود. صاحب آتشکده لقبش را تخلص دانسته و او را اصفهانی خوانده و خالوی مولوی جامی شمرده و چنین نیست به اسم تخلص می‌کند و مازندرانی است و به اتفاق ابوحیان طبیب و مولانا حسینعلی یزدی در هندوستان به سر می‌برده. مدتی هم در کشمیر بوده. به خواهش جهانگیر از کشمیر به دهلی رفته. در سنهٔ ۱۰۳۵ در سرهند وفات یافته. دیوانش به نظر رسید. یک دو هزار بیت است. بعضی اشعار در مذمت اهل هند دارد. به هر صورت از آن جناب است:

مِنْقصایده عَلَیهِ الرَّحمَةُ

مرا عقل نخستین این چنین گفت

که این عالم ز بهر حق بخار است

فلک دیوانه‌ای بیهوده گرد است

جهان شوریده‌ای آشفته کار است

تو در دوزخ دری و می ندانی

که این دنیا همان سوزنده نار است

چو سیم ناسره نادان فریب است

چو مرد بوالعجب ابله شکار است

علایق هر یکی قعری ز دوزخ

عوایق هر یکی در وی شرار است

٭٭٭

شور در سر چگونه و رزم عقل

خار در پا چسان روم رهوار

بحر بی بن بشورد از تشویش

کوه سنگین بنالد از آزار

حیرتم دوخت دیده باز صفت

محنتم سوخت سینه آتش وار

نه مرا مونسی بجز سایه

نه مرا محرمی بجز دیوار

نه گلی چیده‌ام از آن گلبن

نه بری خورده‌ام از این گلزار

گه بمویم ز دل چو موسیجه

گه بنالم ز جان چو موسیقار

اندرین بادگیر پُر کرکس

اندرین خاکدان پُر مردار

زندگان را چو مردگان می‌بین

مردگان را چو زندگان انگار

همه را کعبه آنچه در کیسه

همه را قبله آنچه در شلوار

٭٭٭

از کوچهٔ عشق ره به در نیست

این وادی حیرتست و حرمان

در سینه نهان هزار دوزخ

در دیده عیان هزار عمان

روزی که چو ما شوی بدانی

کاین عشق چرا نماند پنهان

من یونسم و زمانه ماهی

من یوسف و روزگار زندان

ساقی نامه

شبی گفتم آن پیر میخانه را

همان از خود و خلق بیگانه را

که ما را بهشت برین آرزوست

خدای زمان و زمین آرزوست

بر آشفت و گفت ای نه درخورد ما

نخواهی رسیدن تو در گرد ما

بهشت برین خاطر شاد ماست

خدای غنی طبع آزاد ماست

٭٭٭

شبی غرقه بودم در این بحر ژرف

به هر باب می‌کردم اندیشه صرف

شنیدم ز طاس فلک این طنین

که بیهوده تا کی بپویی چنین

مکن فکر در کار این روزگار

که این بحر بی بن ندارد کنار

اگر آهنی، روزگار آتش است

وگر آتشی، آب آتش کش است

از آن دست از این جهان داشتم

که در خود جهانی نهان داشتم

زمینم تن ناتوان من است

روانم بلند آسمانِ من است

ترا دیده تنگ است از آن من کمم

اگرنه من افزون از این عالمم

مِنْغزلیّاتِهِ

نمی‌بینیم در اقبال خود پرواز بستانی

هم آخر بال مرغ مادراین ویرانه می‌ریزد

٭٭٭

آنکه این گریهٔ من در غم اوست

گریه را آب روان پندارد

٭٭٭

کفن بسی به از آن پیرهن که برتن مرد

نه از ترشّح خوناب دیده تر باشد

٭٭٭

دانی از چیستم چنین مفلس

خود فروشی ز من نمی‌آید

٭٭٭

چنانم با رفیقان در ره عشق

که موری لنگ با چابک سواران

به خواری در رهش افتاده بودم

سحرگه آن قرارِ بی قراران

ز من بگذشت چون باد بهاری

مرا بگذاشت چون ابر بهاری

رباعی

ابلیس که گشته در بدی افسانه

بیچاره سگی است بر درِ جانانه

گر بیند اهل و آشنا مانع نیست

مانع شود آن را که بود بیگانه