گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی

تا من چو نام بوسه برم قصد جان کنی

گر یک نظر به جان بخریم از لبت، هنوز

ترسی کزان معامله چیزی زیان کنی

وقتی که نیم جرعهٔ شادی به من دهی

صد محنتش به عشوه گری در میان کنی

از دست کینهٔ تو نیارم که دم زنم

زیرا که مهر مهر خودم بر زبان کنی

کس بی‌گرو به دست تو دل چون دهد؟ که تو

خو کرده‌ای که دل ببری، رخ نهان کنی

هجر تو پیر کرد مرا وین طریق تست

کز هجر خویش پیرو ز وصلم جوان کنی

بر روی من ز عشق نشان میکنی و من

ترسم سرم به راه دهی، چون نشان کنی

گر زر طلب کنی ندهی ساعتی امان

ور وعده‌ای دهی، همه عمر اندران کنی

چون گویمت که: کام روا کن مرا ز لب

هجرم به سر فرستی و اشکم روان کنی

دل دی شکایتی ز تو میکرد پیش من

پنداشت هر چه من بتو گویم تو آن کنی

کشتی مرا به جور چو گفتم که: عاشقم

این روز آن نبود که بارم گران کنی

خواری کنی و رخ بنمایی بمن، ولی

روزی چنین نمایی و سالی چنان کنی

یکشب گر از فراق تو فریادخوان شوم

ماهی ستیزه با من فریادخوان کنی

صد سال اگر به منع تو کوشیم سود نیست

زیرا که چون دو روز بر آید همان کنی

در کام اوحدی نکند کار بوسه‌ای

گر هر دمش دو من شکر اندر دهان کنی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.