گنجور

غزل شمارهٔ ۶۵۹

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای عید، بنمودی به من دی صورت ابروی او

امروز قربان می‌شوم، گر می‌نمایی روی او

عید من آن رخسار بس، تا درتنم باشد نفس

چندان که دارم دسترس باشم به جست و جوی او

بر عید گاه ار بگذرد، چوگان به دست، از لاله رخ

جز تن نشاید خاک ره جز سر نزیبد گوی او

صد بار بر زانو نهم سر بی‌رخش هر ساعتی

نادیده خود را در جهان یک بار همزانوی او

از سایه سر گردان ترم، بی‌آفتاب عارضش

تا سایه‌ای بینی ز من، مشنو که آیم: سوی او

در وصل او مشکل رسم، تا زان من دانی مرا

چون از من من بگذرم، آنجا بماند اوی او

فردا که از خاک لحد سر بر کنند این رفتگان

ما را ز خاک انگیختن نتواند، الا بوی او

زان دوست دل برداشتن،صورت مبند، ای اوحدی

اکنون که ما را صرف شد عمری به گفت و گوی او

چون بر توان گشت از رخش؟ و آنگاه خود ناساخته

بالین ز سنگ آستان،بستر ز خاک کوی او



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.