گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

هر بامداد روی تو دیدن چو آفتاب

ما را رسد، که بی‌تو ندیدیم روی خواب

ما را دلیست گمشده در چین زلف تو

اکنون که حال با تو بگفتیم، بازیاب

باریک تر ز موی سؤالیست در دلم

شیرین‌تر از لب تو نگوید کسی جواب

رویت ز روشنی چو بهشتست و من ز درد

در وی به حیرتم که: بهشتست یا عذاب؟

چشمم ز آب گریه به جوشست همچو دیگ

عشق آتشی همی کند آهسته زیر آب

هر دل که دید آب دو چشمم کباب شد

برآب دیده‌ای، که دل کس شود کباب؟

جز یک شراب هر دو نخوردیم، پس چرا

چشم تو مست گشت و دل اوحدی خراب؟

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

غلامرضا امامی در ‫۷ ماه قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۵ نوشته:

در تایپ این غزل چند اشتباه و ناهمواری پیش آمده است که دز زیر تصحیحات پیشنهاد میگردد.
جان نیاید در نشاط الا که بر بوی حبیب
تا گُل رنگین نبالد خوش ننالد عندلیب
عود خشکم؛ آتش جانسوز می‌باید مرا
تا ز طیب جان دماغ حاضران گردد رطیب
دولت بوسیدن پایش ندارد هر کسی
این سعادت نیست الا در سر زلف حبیب
چشم دار آخر دمی با ما، که بادا گوش‌دار
ایزد از چشم بدانَ‌ت، اول از چشم رقیب
خیز و بر ما عرضه کن ایمان از آن عارض که باز
در میان آورد زلفت رسم زُنّار و صلیب
بی‌تو جان در تن به جایی بس غریب افتاده است
جان من، دانی به تنها چون بود حال غریب؟
دست بیماران گرفتن، بر طبیبان واجب است
من ز پا افتاده‌ام، دستم نمی‌گیرد طبیب
گفتمَ‌ش هرگز نشد کامیْ‌ْم، حاصل ز آن دهن
از وصالت نیست گویی هیچ سلمان را نصیب

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.