گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۵

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شب دوشینه در سودای او خفتم

از آن امروز با تیمار و غم جفتم

زمن هر چند سر می‌پیچد آن دلبر

اگر دستم رسد در پای او افتم

چو چین زلف او آشفته شد حالم

خطا کردم که: با زلفش برآشفتم

ازان کرد آشکارا دیده راز من

که راز خویش را از دیده ننهفتم

ببیند بد سگالان اندر افتادم

که پند نیک خواه خویش نشنفتم

به بوی آنکه چشمم روی او بیند

به مژگانهاش خاک آستان رفتم

دل او باد پندارد حکایت‌ها

کز آب دیده با باد صبا گفتم

ازان روزی که دیدم زلف شبرنگش

حرامست ار شبی بی‌یاد او خفتم

چو چشم اوحدی زان گوهر افشان شد

زبان او، که در وصل او سفتم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مجتبی نوشته:

در ابتدای بیت پنجم بجای (ببیند) باید (به بندِ) باشد.

👆☹

آثار خوشنویسی و نگارگری مرتبط با اشعار را معرفی کنید