گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

دشمن بی‌حاصلم را شرم باد از کار خویش

تا چرا این خسته‌دل را دور کرد از یار خویش؟

حیف می‌داند که بعد از چند مدت بیدلی

شاد گردد یک زمان از دیدن دلدار خویش

هر کسی را میل با چیزی و خاطر با کسیست

مؤمنو سجادهٔ خود، کافر و زنار خویش

آن که هر ساعت به نوعی صاع در بارم نهد

شرمسارش کردمی گر باز کردی بار خویش

گفت و گوی عیب جویانم به وجهی سود داشت

کان طبیب آگاه گشت از محنت بیمار خویش

حاجت اینها نبود، از حال من پرسد رقیب

گو: بیا، تا من بخوانم پیش او طومار خویش

کیسهٔ خویش ار به طراری کسی دیگر نهفت

من نمی‌دانم نهفتن کیسه از طرار خویش

ماجرای عشق را روزی بگویم پیش خلق

ور نگویم، عاشقی خود میکند اظهار خویش

من که بر اقرار عشق خود گرفتم صد گواه

باز منکر چون توانم گشت بر اقرار خویش؟

دشمنان را گر خوش آید ورنه، میدانم که دوست

عاقبت رحمت کند بر عاشقان زار خویش

ای که از من کار خود را چاره می‌جویی که چیست؟

این مجوی از من، که من خود عاجزم از کار خویش

هر چه گویی بعد ازین از عشق گوی! ای اوحدی

تا پشیمانی نباید خوردن از گفتار خویش

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.