گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به رخ شمع شبستانم تویی بس

به قامت سرو بستانم تویی بس

نهان بودی زما، پیداستی باز

کنون پیدا و پنهانم تویی بس

من و ما و دل و جان و سر و مال

همه کفرست، ایمانم تویی بس

اگر در دل کسی بود، آن ندانم

میان نقطهٔ جانم تویی بس

گر از خود دیگری گوید، من از تو

همی گویم، که برهانم تویی بس

مرا پرسند: کز دانش چه دانی؟

چه دانم؟ هر چه میدانم تویی بس

ز گل رویان این عالم که هستند

من آن می‌جویم و آنم تویی بس

نمیدانم که دردم را سبب چیست؟

همی دانم که: درمانم تویی بس

درین راه اوحدی را رهبری نیست

دلیل این بیابانم تویی بس



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور