گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دیریست که یار ما نمی‌آید

پیغام به کار ما نمی‌آید

هر کس به تفرجی و صحرایی

خود بوی بهار ما نمی‌آید

ما را به دیار او نباشد ره

او خود به دیار ما نمی‌آید

کمتر ز سگیم در شمار او

زیرا به شمار ما نمی‌آید

ای دل، بتو پیش ازین همی گفتم:

کین عشق به کار ما نمی‌آید

دولت همه جا برفت و باز آمد

هرگز بگذار ما نمی‌آید

یک دم نرود که یاد او صد پی

اندر دل زار ما نمی‌آید

آن دام که ما نهاده‌ایم، ای دل

در چشم شکار ما نمی‌آید

ای اوحدی، از خوشی کناری کن

کان بت به کنار ما نمی‌آید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.