گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

تو آن گم کرده را مشنو که بی‌زاری پدید آید

چو پیدا شد ز غیر اوت بیزاری پدید آید

به اول فارغ فارغ نماید خویش را از تو

به آخر اندک اندک زو طلب‌گاری پدید آید

شبی گر با خیال او بخوابی، آشنا گردی

جهانی را از آن خواب تو بیداری پدید آید

از آن مستی به هشیاری رسی لیکن به شرط آن

که مستان را نیازاری چو هشیاری پدید آید

دلیل صحت دعوی به عشق اندر چنان باشد

که در صحت علامتهای بیماری پدید آید

به رنگ شب شود روزت ز عشق او پس آنگاهی

نشان روز روشن در شب تاری پدید آید

ز پیش آفتاب رخ چو آن بت پرده برگیرد

ترا چون ذره اندر دل سبکساری پدید آید

اگر نزدیک خود بارت دهد چون اوحدی روزی

ترا بر پادشاهان نیز جباری پدید آید

چو این نقدت به دست افتد، مکن در گفتنش چاره

که هر جایی که نقدی هست ناچاری پدید آید

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.