گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۶

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت

حکایت تو به مرد و به زن بخواهم گفت

حدیث چهره و قد و رخ تو سر تاسر

به پیش سوسن و سرو و سمن بخواهم گفت

ز چین زلف تو رمزی چو نافه سربسته

درین دو روز به مشک ختن بخواهم گفت

حکایت زقن و زلف و عارضت، یعنی

حدیث یوسف و جاه و رسن بخواهم گفت

به جان رسید درین پیرهن تنم بی‌تو

به ترک صحبت این پیرهن بخواهم گفت

رقیب قصهٔ دردم که گفت می‌گویم

رها مکن که بگوید، که من بخواهم گفت

جنایتی که تو بر جان اوحدی کردی

گرم به گور بری در کفن بخواهم گفت



🖰 در مرورگرهای رومیزی با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

سعید نوشته:

در بیت چهارم ، مصرع دوم جاه اشتباه است.
صحیح “چاه ” است.

حدیث یوسف و چاه و رسن بخواهم گفت

👆☹

آثار خوشنویسی و نگارگری مرتبط با اشعار را معرفی کنید