گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای

با من از شادی وصل تو اثرِ چیزی نیست

دل ریش است و تن زار و دگر چیزی نیست

دل من بردی و گویی که ندانم که کجاست

از سر زلف سیاه تو به در چیزی نیست

سینه را ساخته بودم سپر تیر غمت

دل نهادم به جراحت، که سپر چیزی نیست

به دو چشمت، که مرا بی ‌تو به شب‌های دراز

تا دم صبح، به جز آه سحر چیزی نیست

گفته‌ای درد تو را نیست نشانی پیدا

اشک چون سیم ببین، روی چو زر چیزی نیست

آبرویی نبود پیش تو، مِن بعد مرا

که برین چهره به جز خون جگر چیزی نیست

دیگران را همه اسبابی و مالی باشد

اوحدی را به جز این دیده‌ی تر چیزی نیست

 
 
 
بهترین ابزار حسابداری و مدیریت مالی شخصی - حسابداری شخصی تدبیر