گنجور

 
 
 
عطار

جان حمد تو از میانِ جان میگوید

مستغرق تو هر دو جهان میگوید

گر شکرِ تو این زبان نمیداند گفت

یک یک مویم به صد زبان میگوید

اوحدالدین کرمانی

نی نکتهٔ عشق را زجان می گوید

سرّی است که بی کام و زبان می گوید

در روز الست قطره ای نوشیده است

این جمله به گستاخی آن می گوید

همام تبریزی

نی حال دلم یکان یکان می‌گوید

وان راز که داشتم نهان می‌گوید

رازی که به صد زبان بیان نتوان کرد

از نی بشنو که بی زبان می‌گوید

خلیل‌الله خلیلی

آن ماه سخن ز بامیان می‌گوید

اسرار گذشتهٔ جهان می‌گوید

دل قصهٔ عشق او ز چشمش پنهان

از موی شنیده بامیان می‌گوید

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه