گنجور

 
عرفی شیرازی
 

مده تسلیم از صلح بی مدار هنوز

که میشوم بفریبت امیدوار هنوز

اگر گشت قیامت قیامت بوعده گاه بیا

که دل نشسته در آنجا بانتظار هنوز

بدست بوس تو از ذوق جان برآمد لیک

نبرده زخم از این لذت شکار هنوز

فرو گرفت در و بام دیده را حسرت

نگشته گرم نگاهم بروی یار هنوز

خزان گرفت گلستان عیش را عرفی

ندیده خرمی فصل نوبهار هنوز