گنجور

 
عرفی شیرازی
 

به لب آرام گیر ای جان غمگین یک دمی دیگر

که شاید در حریم سینه بفرستد غمی دیگر

چو گردم تنگ دل شرح غمت را با غمت گویم

که در شرع محبت کفر باشد محرمی دیگر

هم از غم تنگدل گشتم هم از شادی کرا خوانم

که بنماید دلمرا ره بسوی عالمی دیگر

گهی گردد عرقناک از حیا گاهی ز می هر دو

گلستان جمالش تازه دارد شبنمی دیگر

شهید غمزه او نیستم حسرت به تیغم زد

بهل ای همدم این شیون بپا کن ماتمی دیگر

قدم چون رنجه فرمودی به بالینم مرو در دم

به غایت مشرفم بر مرگ بنشین یک دمی دیگر

مشو ایمن گرت بر مسندجم دهر بنشاند

که هر دو زود گردد مسند آرای غمی دیگر

کفن شویم بخون دیده نی در چشمه زمزم

پرستار صنم را هست عرفی زمزمی دیگر