گنجور

 
عرفی شیرازی
 

زبهر داغ که مستان علاج می طلبند

که جام می شکنند و زجاج می طلبند

فروغ مشعله شمع راه تیره دلان

چراغ در دل شبهای واج می طلبند

شکوه تاج شکستند و تخت مرگ زدند

زهم هنوز نهان تخت و تاج می طلبند

مباد لذت بیماری دل آنان را

که اعتدال زبهر مزاج می طلبند

فغان زجلوه آن هست کاهل دین بدعا

زبهر طاعت ایزد رواج می طلبند

گذر بکوچه همت مبادشان عرفی

که کام دل ز در احتیاج می طلبند