گنجور

 
عرفی

نیش قلم چون ره کاوش گرفت

چشمه آثار تراوش گرفت

قطره اول که نم از پرده داد

آب سخن بود کز آن چشمه زاد

نایره بگشود و بهرسو دوید

میوه فشان طوبی جان بر دمید

سیلی ازو رفت بباغ بهشت

برگ و بر وی بحلاوت سرشت

شهرت یک حوض به تسنیم داد

نام یکی چشمه کوثر نهاد

نایره فیض بعالم گشود

چشمه حیوان هم از این نم گشود

در چمن و باغ ثمرزای کن

چشمه هر آب سخن دان سخن

برگ ببرگ و ثمر اندر ثمر

از نم این چشمه بود بهره ور

صاف دگر رفته بهر جام ازو

ذوق دگر یافته هر کام ازو

از نم این چشمه آتش فشان

زمزمه عشق بود خون چکان

از غم این چشمه ریزان بخاک

مرغ چمن زد نفس تابناک

هر برو برگی که نمائیش هست

از نم این چشمه صفائیش هست

هر برو برگی که صفیر زبان

دست بدست آورد از مرغ جان

فضله خاشاک گلستان اوست

خارکن گلبن بستان اوست

فاتح گنجینه اسرار غیب

میوه فشان طوبی گلزار غیب

شمع خرد شعله آتش فروز

در حرم معنویان عود سوز

آب و هوای چمن معنوی

شاهد جان در حرمش منزوی

نغمه گشای لب دل بستگان

تب شکن صبر جگر خستگان

جعد پریشانی ازو مجتمع

منصب جبریلی از و مرتفع

در حرم آرایش قندیل سنج

بتکده را نغمه انجیل سنج

نغمه طراز چمن مدعا

آینه صورت معنی نما

داروی بیهوشی مستان هوش

سامعه گوهر غیبی فروش

مرغ زبانان سلیمان فریب

در هوس نغمه او نا شکیب

ناطقه از راز فروشان وی

سامعه از حلقه بگوشان وی

چهره از او یافته نور حیا

حله او بافته حور صفا

تاب ده طره او درد دل

خال لبش داغ نمک سود دل

دامن عصمت بمیان بر زده

سر ز دل عرش روان بر زده

نخل معانی ثمر افشان ازو

گنج الهی گهر افشان ازو

مغز خرد تشنه کاوش از اوست

چشمه حکمت بتراوش ازوست

مرغ سخن گرنه خوش آهنگ بود

سینه الهام بسی تنگ بود

وحی نزادی لب روح الامین

گر نگشادی سخنش آستین

ناله بر آرد ز دل گرم خون

نغمه چکاند زلب ارغنون

آینه معنی ازو روشنست

انجمن افروز ضمیر منست

تاجرکان ساز تجارت نداشت

باغ ازل برگ عمارت نداشت

کین صنم از لاله چمن شسته بود

سنبل گیسو بسمن شسته بود

لیک برآنم که بخون جگر

وز اثر طبع مسیحا اثر

رنگ جوانی دهم این باغ را

جامه طاووس دهم زاغ را

ای ز دلم نخل معانی بلند

وز گل و سنبل قلم نخلبند

نغمه طعبم که دم از اوج زد

وز نفس روح امین موج زد

عشوه حورای سحر گاه من

هست گواه دل آگاه من

گو بلب تشنه لبی عشوه ران

تا دهم از حسن یکایک نشان

رفتم و گشتم بریاض سخن

برخس و خاشاک گل و یاسمن

برگ گلش چیدم و بستم بدل

نیش خطش تیز شکستم بدل

آن بدل مرهم راحت طلب

وین بدل لذت کاوش نسب

بر اثر راحت او باغها

در جگر لذت این داغها

طوبی و خاشاک در این باغ هست

نغمه بلبل نفس زاغ هست

هر طلبی برگ و بری میبرد

برگ مراد از شجری میبرد

آنکه خسش بند کند آستین

از سر طوبی نشود میوه چین

وآنکه بود بر ثمرش دست رس

دامن همت نگذارد بخس

گر همه طوبی بنشانم بباغ

یا همه نشتر شکنم در دماغ

گاه نسیمی بسمن میوزم

گه چمن مرغ چمن میگزم

هر چمنی آب و هوائیش هست

مرغ ازو برگ نوائیش هست

هست در این باغ ملامت ثمر

بی نمکیها ز نمک شور تر

آنکه چشیدن نتوانسته است

لذت ناموس ندانسته است

طبع من آنجا که بود مشت خس

شعله کند دست فشان نفس

نیشتری بر رگ دل می‌زنم

رشته خونش به نفس می‌تنم

تا مگراز جنبش رای صواب

چهره هر زشت پذیرد نقاب

عرفی اگر نیست شکارت بکام

طایر ارزنده کم افتد بدام

دام مروت ز چمن بر مچین

دیر نشین زود مخیز از کمین

دام فرو گستر و شو پای بست

صید هما هست و زغن نیز هست