گنجور

 
عرفی شیرازی
 

خوش آن گرمی زشمع وصل مهر افزوزتر باشی

برافروزی وداع و در غمت جان سوزتر باشی

برت افسانه ما با نیاز آمیزتر تاکی

ز چشم مست خود خواهم که ناآموزتر باشی

چراغ حسن خود را بهتر فروزای آتش عشقم

چو خواهی آفتاب من که عالم سوزتر باشی

نگردد بوالهوس ای تره آزرده دل از تو

مگر از ناوک مژگان او دل دوزتر باشی

چنین میخوا همت عرفی که هرچندان وفا دشمن

بلا انگیزتر میشد جفا اندوزتر باشی