گنجور

 
عرفی شیرازی
 

گمان دارم که این درد و تحمل میکند کاری

بگو با گل که استغنای بلبل میکند کاری

دل دانای شهر ما بکفری بس تسلی شد

که باور داشت هرگز کان تزلزل میکند کاری

بصلح دل چه گوشی صبر کن گر یار باز آید

غم فرصت مخور کاینجا تعلل میکند کاری

بهشتی پروران ای دل متاع هستئی بنما

که با بی همتان عرص تحمل میکند کاری

دل بلبل بهر بادی هزاران راز می فهمد

نه پنداری که ناز و عشوه گل میکند کاری

اگر بامهر افزائی غرور افزاید ای سرکش

تغافل کن که با عرفی تغافل میکند کاری