گنجور

شمارهٔ ۱۷۱

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

من صید غم عشوه نمائی که تو باشی

بیمار بامید دوائی که تو باشی

لطفی بکسان گر نکند عیب بگیرند

غارت زده مهر و وفائی که تو باشی

مردم همه جویند نشاط و طرب عیش

من فتنه و آشوب بلائی که تو باشی

ای بخت زشاهی بگدائی نرسیدیم

در سایه میمون همائی که تو باشی

از بس که ملائک بتماشای تو جمعند

اندیشه نگنجد بسرائی که تو باشی

خورشید بگرد سر هر ذره بگردد

آنجا که خیال تو و جائی که تو باشی

عرفی چه کند گر بضیافت بردش وصل

با نعمت دیدار گدائی که تو باشی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن