گنجور

 
عرفی شیرازی
 

نام حسنت چون برم بر آسمان آید گران

گر بگل بادی وزد بر باغبان آید گران

شهسوار حسن را سرمست باید بود لیک

نی چنان مستی که در دستش عنان آید گران

دست بر دل مانده از درد خردمندی کسی

آنکه بر دست و دلش رطل گران آید گران

بی گناهی بین گه آن بدخو بقصد کشتنم

چون بره بندد خدنگی برکمان آید گران

گر متاع وصل شیرین را بدان نتوان خرید

بر دل پرویز گنج شایگان آید گران

ترک دلجوئی کند چون منفعل گردم ز لطف

بر کریمان شرم روی میهمان آید گران

در غمی زد غوطه عرفی کام غم لذت سرشت

بردل یاران سبک بر دشمنان آید گران