گنجور

 
عرفی شیرازی
 

هنگام و دم نزع خراب نفس است این

این حالت نزعست دلم را هوس است این

می آئی و در خرمن ما میزنی آتش

از طعنه بیندیش که خاشاک و خس است این

طوطی چو رود سوی شکر تلخ دهانان

گویند که بیداد برنگ مکس است این

افغان مکن ای مرغ گرفتار فرو میر

این باغ ارم نیست درون قفس است این

گفتم نگهی کن که بشکرانه دهم جان

روتافت که عرفی نه چنان کار کس است این