گنجور

شمارهٔ ۱۴۶

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

گرنه خود را بیخود از جام جنون میساختم

دوش با این درد دل تا روز چون میساختم

یاد آن دارد که تا ذوقم فزاید روز وصل

حسرت دل یادم از یادت فزون میساختم

آه از آن حرمان که دل را از خیالات محال

گاه میدادم تسلی گاه خون میساختم

کی غم فرهاد و من یکسان شود گر من زدل

غم برون میریختم صد بیستون میساختم

گر خبر میداشتم عرفی زناسازی او

کی چنین خود را بدست او زبون میستاختم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور