گنجور

 
عرفی شیرازی
 

منم کز باده عشرت خروشیدن نمیدانم

بدست من مده این می که نوشیدن نمیدانم

طبیبا سرکش است این قامت دیوانه خوی من

مبر پیراهن عصمت که پوشیدن نمیدانم

من آن مست می شوقم که گر صدسال شوق او

نماید آتش و من نیز جوشیدن نمیدانم

بریش تازگی از مرهم آسیب نمک ساید

نهی ز الماس وز حیرت خروشیدن نمیدانم

بصد امید با کوشیدنم در مدعا عرفی

زاستغنا مدان باقید کوشیدن نمیدانم