گنجور

 
عرفی شیرازی
 

میفروشم راحت و عشق ستمگر میخرم

میدهم روز خوش و آسیب اختر میخرم

ای که باز افکنده در تیغ گاه رغبتم

گر متاع غم بود بکشا که اکثر میخرم

در سررشت من قبول شیوه انکار نیست

ساده لوحم هر چه بفروشند یکسر میخرم

ترک جان تلخکامست و شکر خواب عدم

جام زهری میفشانم تنگ شکر میخرم

او بخونم گرم و من زین شادمان کز شکر قتل

صدره ازوی خون خود در روز محشر میخرم

نیست غم کز درد هجران شهپرم برخاک ریخت

اینک از جبریل شوقت باز شهپر میخرم

هر متاعی کز نگاهش میخرم در بزم وصل

می نشینم گوشه وزخود مکرر میخرم

عرفی آوردم متاعی ترازو گوغم کجاست

کان متاعی کس مخر با جان برابر میخرم