گنجور

شمارهٔ ۱۰۷

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

دل و جان بردگی بودند و من افسانه شان کردم

چراغ خانقاه شیخ و آتش خانه شان کردم

زبیم هجر و امید وصال آشفته دل بودم

زحیرت آشنا گشتم زخود بیگانه شان کردم

ز سوز مهوشان از درد چندان سوختم خود را

که بر شمع مزار خویشتن پروانه شان کردم

سبوها دوش در مستی شکستم لیک یکیک را

دگر برچیدم و بوسیدم و پیمانه شان کردم

ببزم بیغمان دوشینه بودم میهمان عرفی

زبس کز بهر دل بگریستم دیوانه شان کردم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام