گنجور

 
عرفی شیرازی
 

دل و جان بردگی بودند و من افسانه شان کردم

چراغ خانقاه شیخ و آتش خانه شان کردم

زبیم هجر و امید وصال آشفته دل بودم

زحیرت آشنا گشتم زخود بیگانه شان کردم

ز سوز مهوشان از درد چندان سوختم خود را

که بر شمع مزار خویشتن پروانه شان کردم

سبوها دوش در مستی شکستم لیک یکیک را

دگر برچیدم و بوسیدم و پیمانه شان کردم

ببزم بیغمان دوشینه بودم میهمان عرفی

زبس کز بهر دل بگریستم دیوانه شان کردم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.