گنجور

شمارهٔ ۵۲ - در مدح سلطان محمود

 
عنصری
عنصری » قصاید
 

توانگری و بزرگی و کام دل بجهان

نکرد حاصل کس جز بخدمت سلطان

یمین دولت کایام ازو شود میمون

امین ملت کایمان ازو شود تابان

همه عنایت یزدان بجمله بهرۀ اوست

چه بهره باشد بیش از عنایت یزدان

اگر بقول فقیهان و اهل علم روی

گزیدش ایزد و با او بفضل کرد احسان

بخواست ایزد کو خسرو جهان باشد

از آنچه ایزد خواهد گریختن نتوان

قضای حتم است این ملک و پادشاهی او

روا نباشد کاندر قضا بود نقصان

بدان کسی که بود نیکخواه او ، ایزد

اگر کسی بد خواهد زند در خذلان

بدانکه هر چه خدای جهان پسندیده است

اگر کسی نپسندد ازو بود کفران

وگر حدیث بقول منجمان رانی

بحکم اختر و ایام و طالع و دوران

بصد دلیل چنانست حکم طالع او

که کدخدای جهانست و پادشاه قران

بسرّ علم نجوم اندرست قوّت او

ور استوار نداری همی نگر بعیان

نجوم را چه خطر کاین کمال و قدر او را

خدای داد ، مر او را چنین بود امکان

ستاره و فلک و روزگار مخلوقند

چنان روند کز ایزد چنان بود فرمان

خدای هر چه کسی را دهد غلط نکند

غلط روا نبود بر خدای ما سبحان

چو بخت و دولت و دور و فلک بحکم خدای

همه موافق باشند و با کسی یکسان

گر آهن است مخالف کزو بد اندیشد

خدای فکرت او را بر او کند سوهان

خلاف شاه جهان است آتش موقد

به هر کجا بود آتش نماند او پنهان

کسی که آتش را جای سازد اندر دل

هر آینه بدل او رسد نخست زیان

عداوت ملک مشرق و خیانت او

همی ز صاعقه و زلزله دهند نشان

چو پیش صاعقه و زلزله رود مردم

بسوزد و بشود خان و مان او ویران

ایا مخالف شاه عجم بترس آخر

خلاف او را چو نان خلاف ایزد دان

خدای راست بزرگی و پادشاهی و عز

بدان دهد که سزاوار بیند از کیهان

اگر تو آن نپسندی توئی مخالف او

خلاف ایزد کفرست و مایۀ طغیان

مخالفان خداوند را دو چیز سزاست

بدین جهان شمشیر و بدان جهان نیران

وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم

مثل زند که حسد هست درد بی درمان

مکن خلافش و خدمت کنش که خدمت شاه

مثل سفینۀ نوح است و تیغ او طوفان

نه هر که قصد بزرگی کند چنو باشد

نه هر که کان کند او را بگوهر آید کان

تو چون تنی و ملک جان ، برابری جوئی ؟

نه تو برابر اوئی ، نه تن برابر جان

خدای حق است ، او کار جز به حق نکند

بحق گرای گر آورده ای بحق ایمان

خلاف کردن او سخت نا خجسته بود

مکن خلاف و دل از ناخجستگی برهان

اگر مخالف شهریار عالم را

بکوه بر بنویسی فرو خوردش مکان

وگر بچرخ فلک بر نهی مخالفتش

سیاه گردد اجرام چرخ چون قطران

عدوش را بهمه حال روزگار عدوست

که از خدای چنین کرد روزگار ضمان

چو از مخافت او کسی حدیث کند

بر او دراز شود دست شحنۀ حدثان

چه مایه ساخته کار و بزرگوار تبار

خزینه های پراکنده و سپاه گران

که نیست شد به خلاف خدایگان عجم

نه خرد ماند از ایشان بعالم و نه کلان

بروزنامۀ ایام در همه پیداست

اگر بخواهی دانست روزنامه بخوان

نخست باری سامانیان که گفتندی

که رسم و سیرت من داده ملکرا سامان

همی فراختر آمد بساطشان ز زمین

همی ز کیوان بگذشتشان سر ایوان

بدان بزرگی و آن عزّ و آن کفایت و جاه

بدان ولایت و نعمت که داشتند ایشان

به میر عادلشان حاجت آورید خدای

اگر چه بودند آن قوم خسروان زمان

امیر عادل بگشاد دل بنصرت حق

میان ببست بپیکار صد هزار غیان

بدان کسی که همی ذل آل سامان جست

نهاد روی و رسانیدشان بذلّ و هوان

چو کوه بودند آن لشکر و بحملۀ شاه

همه شدند پراکنده چون غبار و دخان

همه خراسان بگشاد و ملک صافی کرد

بزور ایزد و شمشیر تیز و بخت جوان

وز آنچه بستد لختی بنام خویش بداشت

دگر بدو بسپرد و وفا نمود بدان

چو باز میر رضی زین سخن پشیمان شد

ز عهد خویش بگشت و تباه کرد گمان

رسول کرد سوی میر ری و زو درخواست

که تو بیا و بکش لشکر ری و گرگان

که بر خراسان این ترک چیره دست شدست

مر ازو برهان و سپه باو برسان

خدای عزّوجل شغل او کفایت کرد

که بود بر ما دشوار و بر خدا آسان

چو قصد کرد شد او خود بخویشتن مشغول

بآخر از نیت او بدو رسید احزان

به نیست کردن اعدا خلاف خسرو را

بسنده باشد گر نیست جز همین برهان

دلیل دیگر و برهان دیگر از خلف است

که سیستان را او بود رستم دستان

بشاه مشرق تا دوستی همی پیوست

درخت بختش را سبز و تازه بود اغصان

چو شد مخالف شاه جهان رسید بدو

زوال نعمت و بیچاره روزی و حرمان

کسی که بیند صنع خدای و نشناسد

بدان که هست برو نام مردمی بهتان

حدیث ایلک ماضی که تا موافق بود

نبود نامۀ او را بجز ظفر عنوان

چو شد مخالف و در دوستی خلاف آورد

نشاط او همه غم گشت و جاه او خذلان

خجسته رایت منصور چون ز دارالمک

بکرد جنبش و شد سوی کشور ایران

وز آن سپس چو بیامد برزم شاه ، برفت

قفا دریده هزیمت بسوی ترکستان

عحب تر از همه خوارزمشاه بود که تا

بمهر خسرو ما بسته بود جان و روان

زمان زمانش غزون بود جاه و کارش به

دلش گشاده بپیشش سپاه بسته میان

خلاف شاه چو اندر دلش پدید آمد

نکرده بود مر آن راز را همی کتمان

درم خریدۀ او را بر او گماشت خدای

بدست بندۀ خود کشته گشت چون نسوان

کنون بدست یکی بندۀ خداوندست

همه ولایت او از بحیره تا فرغان

وگر چه هست دگر ، من دگر نگویم از آنک

دراز گردد اگر گویم از فلان و فلان

خلاف شاه و امام زمانه عدوانست

کسیکه عدوان جوید بدو رسد عدوان

خدایگان هنر از حکم آسمان بیند

کس دگر ز دل و دست خویش و تیغ و زبان

هر آینه هنری کان ز آسمان آید

فراختر بود اندر مجال او میدان

بدانکه خصم ، بداندیش شاه [و] یزدانست

همی کند شان بی سعی شرط او فرمان

هلاهل است خلاف خدایگان عجم

بجز بجان نکند مر چشنده را تاوان

بیازمایش ، ورش آزمون کنی بینی

هلاک خویش همان ساعت از بن دندان

همیشه تا ز گل و باد و آب و آتش هست

نهاد خلق جهانرا طبایع و ارکان

به سرد سیر نبینند لاله در مه دی

بگرمسیر نیابند یخ بتابستان

بقای شاه جهان باد و دور دولت وی

ولی برامش و دشمن ز خویشتن بفغان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام