گنجور

 
نورس دماوندی

ز خلخال اگر سفله را پادشاه

به دولت مربی شود سال و ماه

شکوهش به تاج کیانی دهد

ز چوپانی اش مرزبانی دهد

ز پا چارق و گیوه بازش کند

ز خلخال زر سرفرازش کند

نشاند به مسند ز فراشی اش

در ایران کند قورچی باشی اش

سراپای پر پینه اش نو کند

به حکمش امیر قلمرو کند

پی رفع چرک کثافت گری

دهد کارزونش پی کازری

به این تربیت ها و این عز و جاه

به این وسعت حال و این دستگاه

همان چرک بخل از کثافت به جا است

همان سفلگی ها زخست به جا است

نگردد مسش زر به این کیمیا

که دردی بود سفلگی بی دوا

ندانم چرا این شهنشاه ترک

بزرگان کند خرد و خردان بزرگ

 
 
گوهر