شنیدم روزی از صاحب کمالی
به رنگ بوی گل نازک خیالی
لبش موج محیط علم وعرفان
به سیما صورت او معنی جان
دلش حسن سخن را چهره پرداز
زبانش نغمه سنج گلشن راز
جمالش مشرق انوار تحقیق
می تقریر او در جام تصدیق
چو از درج سخن گهرفشان شد
به این افسانه سرگرم بیان شد
که روزی دیدم ابدالی جگر خوار
بیاض سیه از چاکش الف زار
سرا پاپیچ و تا بی همچو زنجیر
شکنج زلف آهش موج تاثیر
شراب ساغرش مرجوش محشر
کمند وحدتش آغوش محشر
سری سودا طلب جانی غم اندیش
هلال آباد ناخن سینه ی ریش
دل طوفان گدازش شعله فرسا
سر شوریده اش گرداب سودا
زجوش شعله آهش دوزخ آغوش
زمژگان سیل اشکش آتشین جوش
چو کردی ارغنون ناله را ساز
نمودی دام طایر موج پرواز
ز شور انگیزی اشک دلاور
کنارش دامن صحرای محشر
زشریان کاوی فصاد گردون
رگ مژگان او فواره ی خون
شرار انگیز آه شعله بارش
دل دریا ز خون دل کنارش
چو ز انسان دیدم آن شوریده جان را
به کاوش جستم اسرار نهان را
در آمد الفت وکاری دگر کرد
به خون گر میش دل جوش اثر کرد
چو با او زلف صحبت تاب دادم
ز روی مدعا برقع گشادم
که ای سرگرم سودای محبت
دقایق سنج افشای محبت
چه غم چون خار در خاطر خلیدت
که مژگان رخت در طوفان کشیدت
تو را سر دستگاه ماتم کیست
به دوش خاطرت بار غم کیست
چو مطلوبت در مطلب گشاید
مگر کاری ز دست من برآید
ز من تا کرد ابدال این سخن گوش
چو طوفان بحر خون زد در دلش جوش
جوابم داد با آهی جگر سوز
که روشن به تو را این راز چون روز
مرا ز این پیش سودایی دگر بود
چو سودا در سرم شور سفر بود
گهی بودم به صحرا در سیاحت
به دریا گاه چون بط در سباحت
گهی چون پیک صر صر دشت پیما
گهی چون موج طوفان بحر پیما
گهی در دشت و در چون سیل در جوش
گهی چون چشم تو دریا در آغوش
قضا را یک شبی سوی نشابور
به دشتی خائف افتادم ز ره دور
شبی چون روز من ظلمت پناهی
دماغ آشفته چون گیسوی آهی
شبی چون زلف بخت تیره درهم
ز سودایش جنون آباد عالم
شبی تیغ اجل در قطع امید
شبی در گردنش خون دو خورشید
شبی چون طره لیلی سیه کار
به رنگ ابر سودا تیرگی بار
چو ظلمت گشت سد راه مقصود
ز خار رنج را هم پای فرسود
به گرد مرکز این هفت پرگار
شدم دایر به هر جانب فلک وار
پی منزل به هر طرف آن بیابان
پناهی جستم از هر سو شتابان
چو از مژگان نگه عزم سفر کرد
حصاری را به چشمم جلوه گر کرد
به رفعت چون سپهر اختر مماسی
چو دلهای بتان خارا اساسی
بنایی پایه اش در اوج رفعت
بسی محکمتر از کاخ محبت
اساسش برتر از نه طاق افلاک
حیاط او محیط مرکز خاک
چو آمد جلوه گر در چشم خانه
به سویش چون نظر گشتم روانه
به برجی چون رسیدم دوش بر دوش
چو بیت الله گشادم سویش آغوش
در مقصوره اش چون باز کردم
به هر سو چون نظر پرواز کردم
چو گشتم زایر آن نزهت آباد
نگارستان چینم رفت از یاد
به قصری زان قصور نزهت انگیز
سپاه جلوه ام آمد جلو ریز
چو در کاشانه ای ماوا گرفتم
به کنجی همچو گنجی جا گرفتم
هنوزم چشم بر دیوار و در بود
به هر سو محو سیاحی نظر بود
که ناگه در رسید از ره سواری
بلا چابک عنانی گلعذاری
سراپا خشم و نازی عشوه آلود
لب زخم از شکر خندش نمک سود
عذارش با گل و سنبل هم آغوش
قیامش بر قیامت دوش بر دوش
لبی سر جوش کوثر درد جامش
سر زلفی چمن در چین دامش
چو لعلی حقه اش موج گهر زد
ملاحت غوطه در شیر و شکر زد
لبی شمع تجلی در تبسم
دهانی حلقه ی میم تکلم
قدش در جلوه همراز قیامت
خرامش چهره پرداز قیامت
نگین خاتم جانها دهانش
کلید قفل دلها ابروانش
به کفرستان زلفش بر همن وار
دل و دین غوطه زن در موج زنار
قیامت دستگاه از سرو قامت
گل عارض چو خورشید قیامت
سواد زلف مشکین سنبل تر
هلال نون ابرو موج عنبر
مپرس از نشاه ی چشم سیاهش
به دور آمد سرعقل از نگاهش
ز مشکین خال آن سیمین بناگوش
به داغ لاله شد نسرین هم آغوش
به شهد نکته رشک نوش خندان
به کاکل فتنه ی زنار بندان
پری چون فتنه ی مجنون نگاهش
ز شوخی شور محشر گرد راهش
زحسن جلوه ی نازش به گلشن
تجلی سایه گل چون نخل ایمن
نمود از پرتو آن شعله ی طور
به گلشن غنچه ی گل قبه ی نور
چو مهر از جلوه ی آن سروقامت
الف بر سینه ی صبح قیامت
لب لعلش طلوع نشاه ی جان
خطش تصویر موج آب حیوان
مه نو نقشی از مشکین هلالش
سویدای دل خورشید خالش
رخش جوش بهار گلشن طور
زنخندانش حباب چشمه ی نور
به سیمین صفحه ی طرف بناگوش
خطش طغرای حکم غارت هوش
تغافل آیتی از مصحف ناز
تبسم نکته ای از گلشن راز
ز موج نور بر آیینه زنگش
ز بوی گل غبار آلود رنگش
خطش چو نرگش خونخوار میگون
چو چاک دل نشاندی شانه در خون
پریشان کاکلش چون شعله بر دوش
گذشته موج حسنش از بناگوش
به تحریر میان نازک او
زبان خامه ام می آورد مو
زیاد قامت آن سرو آزاد
گلستان تمنا طوبی آباد
زشکر خنده ی آن شور محشر
حلاوت غوطه زن در موج گهر
سرانگشتان آن طوفان آفت
همه ی فواره ی جوش لطافت
زکیفیت خرامش در نظر ها
نمودی نقش پا را موج صهبا
به عارض آفتاب مه جبینان
به نرگس فتنه ی سحر آفرینان
در چون شبنمش بر لاله ی گوش
طلوع اختر صبح بناگوش
شکنج طره اش تصویر محشر
خم زلفش سواد موج عنبر
قدش طوفان طراز از موج آغوش
گلش از حلقه ی سنبل زره پوش
ز موج عنبرش بر قرص سیمین
شبیخون حبش بر حظه ی چین
به امید وصال آن برو دوش
گل خمیازه در آغوش آغوش
وفا گل دسته ی طرف کلاهش
حیا آیینه ی روی نگاهش
چو زلف مشک پاش خود زره پوش
چو مژگانش سنانی بر سر و دوش
کمان چو طره اش بر دوش حایل
حمایل ترکشی از غنچه ی دل
مسلح از سلیح رزم سازی
به زیرش ابلقی در رقص و بازی
سمندر شیوه ی آتش نشانی
زمانه گردشی زیبق عنانی
ز موج یال آن چابک براو دوش
هوار سنبلستانها در آغوش
اگر سوی سپهر از جای جستی
نفس در سینه ی اختر شکستی
به سرعت وهم سیر و برق آیین
ز زین بر دوش او بتخانه ی حین
چو زانسان جلوه گر آن سرو آزاد
دوعالم غم دلم را رفت از یاد
به استقبال در خمیازه ی کام
ز تعظیمش چو گشتم زیبق آرام
نقاب از چهره ی الفت گشاده
سوار از رخش سرکش شد پیاده
به شوخی درج مروارید بگشود
که تنها بودن اینجا چیست مقصود
چو شرح حال من شد عرضه یکسر
به حیرت گفت کای بر خود ستمگر
نه ای گویا از این اسرار آگاه
که رهزن را است این منزل کمین گاه
بسا مرد و زن از هر کوی و برزن
که اینجا گشته صید تیغ رهزن
کنون کردم به دفع شر اشرار
به گرداگرد این منزل چو دیوار
که ترسم رهزنی چون غمزه خون ریز
چو مژگان خنجری بر ما کند تیز
چو خاطر جمع گردد از بداندیش
نگردد از جفا کاران دلی ریش
چو من برجستم از شمع در دست
جوان شمشیر جرات بر کمر بست
کمان با چار پر ناوک قرین ساخت
لب سو فارش از ره بوسه چین ساخت
چو از زه بر کمان آورد آغوش
گذشتش گوشها از گوشه ی گوش
چو مژگان خنجرش خونریز دلها
زره مرغش خدنگش رشته بر پا
خدنگستان ترکش بر کمر گاه
سپر بدر هلال ابروی ماه
چواطراف حصار حصن گشتیم
به هر برج از بروج او گذشتیم
چو شمع انداخت بر کاشانه ی نور
هیولای مهیبی گشت منظور
چو غولان رهزنی جلاد و خونخوار
رگ تیغش به کف ابراجل بار
به قصد رهزنی تیغی کشیده
فسون قتل بر خنجر دمیده
جوان چون دید روی رهزن شوم
شدش مجهول آن مجهول معلوم
خرامان ساخت سرو جلوه اندیش
که سازد نوش جانها فارغ از نیش
ز جا برجست رهزن تیغ در مشت
شکسته همچو رنگ از صولتش پشت
حوالت کرد تیغ جان ستان را
کی بی جان سازد آن آرام جان را
علم چون گشت تیغ رهزن از راه
هلال تیغ او شد هاله ی ماه
به چالاکی جوان ناوک انداز
عقاب تیر خود را داد پرواز
چو بر رهزن فرودآمد خدنگش
به هم بر دوخت پیکان تیغ و چنگش
فرو چون ماند دست رهزن از کار
فکند و دست بر بستش به دستار
چو زآن سان مرد رهزن ممتحن شد
زجانم بحر تحسین موج زن شد
پس آنگه گفتم ای سرمایه ی ناز
ز دانایان مگر نشنیدی این راز
که خار از پای دل برکنده بهتر
سر از تن خصم را افکنده بهتر
چرا چون لعل رخشان در دل سنگ
نگیرد خنجرت از خون او رنگ
به صد شوخی چواز موج تبسم
شکفتش غنچه ی باغ تکلم
چنین گفت این طریق امکان ندارد
که گر امشب به دستم جان سپارد
چه می دانند فردا شیر گیران
که در شیری نمودم صید شیران
همان بهتر که امشب بسته باشد
چو فردا شد به چنگم خسته باشد
چو ز انسان در جوابم شد گهر سنج
ندادم دیگرش از چند وچون رنج
چنان بود آن زمان طبع هوا سرد
که یخ می بست در موج هوا گرد
شدی چون آب یاقوت از فسردن
می خون منجمد در ساغر تن
چو گشتم نزد آن شمع جهان سوز
پی دفع برودت آتش افروز
نگار نو خط نسرین بناگوش
به شوخی گفت کای سرمایه ی هوش
تویی چون مست صهبای مشقت
ز رنج ره دلت وقف کدورت
دمی آغوش بگشا بهر راحت
بنه سر بر سریر استراحت
که من مشغول پاس این اسیرم
که چون رنگ حنا شد دستگیرم
که گر غافل شویم از حال محبوس
خلد در دیده ی دل خار افسوس
تو چون فارغ شوی از خواب راحت
حراست از تو ما را استراحت
مرا چون نکته اش شد گوهر گوش
محیط خون بر آورد از جگر جوش
خروشیدم که ای رشک نکویان
به ابرو قبله ی محراب خوبان
دراین محشر که آسایش محال است
من (؟)و آسایش و خواب و خیال است
تو راحت کن که این رنجور مهجور
ز آسایش بود فرسنگها دور
نه کار دوست باشد پاس دشمن
زمن به التزام پاس رهزن
زمن چون اعتمادش گشت حاصل
چو نرگس شد به خواب ناز مایل
چو رفت آن نازنین در خواب نوشین
اجل بستر هلاکش گشت بالین
چو تقدیر قضا این بود کز بر
سرش گردد گل آغوش خنجر
به خواب ناز چون رفت آن سمن بر
مرا ز آن نشاه ی فورا گرم شد سر
نعاسم در ربود و رفتم از جا
که غالب بود ضعف از رنج اعضا
مگر رهزن چو ما را دید غافل
به سوی آتش از جا گشت مایل
که تاز آتش گشاید رشته از پا
به سینه طی شدش ره افعی آسا
مقید چون مبدل ساخت جا را
به آتش سوخت بند دست و پا را
پس آنکه تیغ خونریزی علم کرد
نمی گویم بر او بر من ستم کرد
چو رهزن تیغ بر کف آشنا کرد
سرش چون شاخ گل از تن جدا کرد
سلیحش با لباس از تن به در کرد
چو بر اسبش نشست آن دم سفر کرد
وجودش را هم آغوش عدم ساخت
عدم را رشک گلزار ارم ساخت
ز بس دهشت که او را بود حاصل
ازاین مدهوش غافل گشت غافل
شهید تیغ رهزن سرو چالاک
چو بسمل غوطه زن در خون و در خاک
چو از بس اضطراب بسمل زار
سرم از خواب غفلت گشت بیدار
چو دیدم نازنین را غرقه در خون
ز رگ زخمش به جسم نازک افزون
شده ژولیده جعد مشک سایش
شفق اندوده ی خون گشته شامش
ز زخم نشتر بیداد گردون
رگ هر عضو او فواره ی خون
به تیغ رهزن بیداد عادت
زده بر سر گل باغ شهادت
کنون از بخت وارون چند سال است
کز این غم دل هم آغوش ملال است
مر تا در خیال این خار خار است
زهر آهم جگر دوزخ فشار است
ز بس کز جوش سودایی ترارم
سیه شد همچو سودا روزگارم
به حسرت روز و شب در تاب و در تب
به این روزم که می بینی از آن شب
چو نورس هر که باشد اهل تدبیر
نمی پیچد سر از احکام تقدیر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.