گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
نوعی خبوشانی

بهار آمد به استقبال نوروز

چو عید بلبل از دنبال نوروز

بهاری از لعاب حور آبش

کف سرچشمهٔ کوثر سحابش

سحابی مجلس افروز نظاره

زماهش برق، و ز باران ستاره

هوا چو طبع من سرمایهٔ در

صبا از خود تهی در عطر گل پر

لبالب از می گل جام لاله

به دعوی باغ و صحرا هم پیاله

خراب آباد جغد و کلبهٔ مور

چو چشم بلبلان از جلوه معمور

به زخم از خرمی مرهم گرفته

غم و شادی چو گل در هم شکفته

هوا در شعله از بس کارگر بود

پر پروانه از گل تازه تر بود

طراوت شسته چون درد از پیاله

غبار عنبر از مژگان لاله

ز بس آغشته در گلهای سیراب

شکسته رنگ خورشید جهانتاب

تو پنداری ز انوار شب و روز

چمن مهتاب پوشیدست در روز

چمن ساقی نظر خمخانه پرداز

صراحی شمع و گل پروانه پرواز

شراب و شبنم و گل هر سه همدست

کزین عاشق وزان بلبل شود مست

ز جوش گل گلاب دیده در جوش

تماشا با تماشایی هم آغوش

چمن عرض تجلی زار گل کرد

چراغ مسجد و بتخانه گل کرد

به وحدتگاه گلشن شیخ و راهب

همه یک نغمه در اثبات واجب

قفس در شهر و بلبل در قفس نه

به غیر از بیکسان در شهر کس نه

من و دل در چنین خرم بهاری

طرب مهمان ز هر سو ناگواری

به زندان اجل کس زار و محبوس

نواسنج ترنمهای افسوس

دریغ آباد زندان طرف با غم

به کف گلدسته از گلهای داغم

چو زندان دخمهٔ زردشت کیشان

کهن سردابهٔ دیر کشیشان

مشبک سقفش از آه اسیران

چو روزنهای دام صید گیران

چو کژدم عنکبوتش دشنه در کام

لعاب خون تنیده بر در و بام

مگس دروی چوزاغان جگر خوار

به خون آغشته تا دل چنگ و منقار

نگهبانان چو سرهنگان دوزخ

یخ از آتش سرشته آتش از یخ

خنک رویان آتش خوی سرکش

به دلشان زخم چون در پنبه آتش

نشیمن آنکه گفتم همنشین این

غرامت در من و بر چرخ نفرین

اجل کرده بر آن محبوس بیداد

که زندان خانه شد همخانه جلاد

به پا زنجیر و بر سر موی ابتر

سیه چون نخل ماتم پای تا سر

ز بس کالودهٔ گرد و غبار است

رخم چون پای مجنون خاکسار است

به رویم طفل اشک از بهر بازی

بود پیوسته در گل مهره بازی

به چشم اشک گلگون پرده افکن

چو عکس برگ گل در آب روشن

چمن بیدار و سرخوش بخت ایام

مرا چشم تماشا خفته در دام

خرامان عالمی گلدسته در دست

من از نیلوفری زنجیر پا بست

ز چندین گل که دارد رنگ هستی

نصیبم گشته نیلوفر پرستی

سپهر نیلگون در سوک بختم

چو نیلوفر زد اندر نیل رختم

نه زندان روزنی دارد به گلشن

کز آن چشمم شود یکذره روشن

نه رحمی بی مروت باغبان را

که چون بیند به رونق بوستان را

به شکر جلوهٔ گلهای خندان

کند پژمرده برگی نذر زندان

نداند راه زندان باد جاسوس

که بر چشمم نگارد کحل پا بوس

ز عطر گل نمک ریزد به داغم

گلاب افشان کند چشم و دماغم

چو برتابد عنان بازگشتی

ز طراری به رسم سرگذشتی

زند بر گوش گل مشکین بیانم

بشوراند دل بلبل زبانم

وگر گل را از از این پیغام ننگست

نه با گل با قبول بخت جنگست

که آرد از من و از بخت من یاد

که لعنت بر من و بر بخت من باد

چه بختست این کزو جز غم نبینم

به مرگش کاش در ماتم نشینم

کیم من وز چه آب و گل سرشتم

که چون یوسف به چشم خویش زشتم

گلم بهر گلابم می پرستند

وگر خارم به آتش می فرستند

به شرع دانش و احکام بینش

نیم نوعی ز جنس آفرینش

نه در هستی نمودم راست بودی

عدم را از وجود ما درودی

نه مخمورم نه هشیارم نه مستم

درست آفرینش را شکستم

الهی ای ز نامت کام جان مست

چو آغازم سخن مست و زبان مست

تو چون گفتم بلندی یافت پستی

ز من برخاست ننگ و نام هستی

چو در گنجد خم و پیمانه با هم

نماید رشحه ای بر بحر شبنم

کنون معذورم از گستاخ گویی

که مأمورم به این گستاخ روئی

کیم من تا به حمدت لب گشایم

سرود عرض حالی می سرایم

زهی هستی ز تو ویران و معمور

تو ظلمت را کنی خال رخ حور

توئی دانا پی افشای هر حال

بلاغت منشی دیوان اعمال

اولوالامر هوس بنیاد دلها

ولی عهد امید آباد دلها

عدم از خانه زادان وجودت

وجود آفرینش کرد جودت

شکار آرزوی خامکاران

بهار آبروی خاکساران

تمنایت وطنگاه غریبان

تماشایت نصیب بس نصیبان

توئی در روی لیلی جامه گلگون

توئی در چشم مجنون مست و مفتون

اگر بر گل اگر بر خار پویم

ز شوقت زار و نالان زار مویم

چو از بختم نیاساید تمنی

نشینم برسر خاک تسلی

الهی گر ز نامم ننگ زاید

نه سنگ از کوه و لعل از سنگ زاید

مرا زین ننگ و نام امیدواری است

که ننگ رستگاری شرمساری است

نسیمی ده گل شرمندگی را

معطر کن دماغ بندگی را

براتی ده ز دیوان نجاتم

بنه مهر نبوت بر براتم

که از خاصیت آن خاتم بخت

کنم دوش سلیمان پایهٔ تخت

ز کام اژدها رختم به درکش

ز موج زمزم اندر چشم ترکش

تهمتن شیوه ای در کار من کن

که بیژن وار مردم زین تغابن

ادب شرطست و شرح غم ضرور است

غرض عجز است و عجز از ناصبور است

وگرنه من که و دیوان هستی

شکایت مندی و آتش پرستی

مرا عمر شکایت مختصر باد

اساس حاجتم زیر و زبر باد

چو حاجت مند بخشی عادت تست

تو دانی حاجت من حاجت تست