گنجور

 
نوعی خبوشانی
 

الهی خنده ام را نالگی ده

سرشکم را جگر پر کالگی ده

نفس را جلوهٔ آه جگر بخش

نظر را سوی خود راه سفر بخش

بجز عشق ار همه وحی است و اعجاز

از او خلوت گه دل را بپرداز

دلم را عندلیب آوازه گردان

گل باغم به آتش تازه گردان

می شوقم ده از پیمانهٔ عشق

که جوشد برلبم پروانهٔ عشق

به آتش آب ده تیغ زبانم

که جز حمدت نروید از بیانم

چو نخل ایمنم ده خانهٔ حمد

که آرایم به نامت نامه ای چند

بگیر از لطف پس با خامه دستم

که طفل خامه بر کاغذ شکستم

صریر خامه ام را لحن نی کن

سخن را چاشنی مهمان می کن

کلامم را ده از عزت خطابی

بلند افسر کن از ام الکتابی

به پا انداز حمدت کارجمند است

زبان با دل پرند اندر پرند است

ولی پائی که بر گل ناز دارد

کجا پروای پا انداز دارد

من و حمدت زبان را خاک بر سر

ادب را درع طاقت چاک در بر

سزاوارت ادای چون منی نیست

که حمد تو سزای چون منی نیست

به گاه خامشی محشر خروشم

چوشد وقت سخن صید خموشم

زبان شوریده ای گنگانه نطقم

فصاحت زاده ای دیوانه نطقم

من و یارای حمد از من نیاید

که پاس شعله از خرمن نیاید

همان بهتر چو عجزم خامه بشکست

که هم در عرض حال خود زنم دست