گنجور

 
نورعلیشاه
 

وقتی در مشهد مقدس مسافر بودم و در کاروانسرای بیکس و غریب مجاور شبی با دل شکسته و خاطر خسته در بستر بیتابی و بیخوابی غنوده طایفه از هنود پیرامنم نشسته و قفل بیان را به مفتاح زبان گشوده از آنجا که جلوه حسن معشوقی پیوسته شمع تجلی را افروخته خواهد و پروانه جان عشاق را در زبانه او بال و پر سوخته آفتاب در دل شیر بود و ماه در دهان ماهی زحل بزغاله میفروخت و مشتری خریدار بره مریخ دروگر و عطارد خوشه چین زهره را با شاه قربی بود و شاه را با زهره نظری فراش قضا مروحه طاوسی فلک را در دست گرفته مرغ هوا را در منقل نار کباب میکرد و قطره آبی چنان نایاب بود که خاکسار زمین از تشنگی اشک یتیمان را تصور آب مینمود آتش جانسوز عشق بر دل غالب و دل جان بلب رسیده بر قطره آبی طالب سبوئی بی آب در پیش داشتم و یارای آب کردن نداشتم سحاب رحمت از دریای قدرت خروشیدن گرفت و زلال جاوید از چشمه امید جوشیدن آب داری ازدر سخا درآمده سبو بر گرفت و از زلال کرم پر نموده بنهاد و برفت دست قضا آستین فشان قانون قدر ساز کرد و گیتی پای کوبان در طرب آمده جستن آغاز و لوله از زمین خواست غلغله به سبو نشست آب بریخت و سبو بشکست گوهر نامرادی را با مژه خون پالا سفتم و شربت تشنه کامی را نوشیده نظمی آبدار گفتم

بصحرای فنا در دیگ سودا

خیال آب و نان پختن ز خامی است

اگر لب تشنه آب حیاتی

زلال زندگی در تشنه کامیست

خط لب معشوق ازل کرده برات

برچشمه تشنه کامیم آب حیات

ار تیغ ستم گر کشدم زنده کند

ور سم جفا بنوشدم هست نبات

رئیس طایفه هنود را از آتش این سخن شعله درسرگرفت و دیده جان بنور ایمان منور دل از ظلمتکده کفر برگرفت معلوم شد که درستی سبو در شکستن آن بود و زلال امید در چشمه نومیدی پنهان

ز نومیدی بسی امید خیزد

ز جیب تیره شب خورشید خیزد

شهید عشق جانان زنده باشد

پس از هر گریه ای صد خنده باشد

گرت با آب حیوان هست کامی

بود سرچشمه اش در تشنه کامی

چون هندو جامه کفر برتن درید و بتشریف ایمان مشرف گردید گفتم از نیرنگ و فنون چه داری بیان کن باری گفت چون پای بیرنگی در میان آید نیرنگ را رنگی نماند.

کیست هندو نفس کافر کیش تو

خوش نشسته روز و شب در پیش تو

میکشد هر دم به نیرنگی تورا

مینماید هرزمان رنگی تورا

گاه آراید لباس فاخرت

برنشاند گاه بر پشت خرت

گاه رخشی زیر زینت میکشد

گاه از زین بر زمینت میکشد

گاه سازد قصرهای زرنگار

صف کشیده چاکران در وی هزار

گاه سازد بند فرزند و زنت

طوق لعنت را نهد بر گردنت

گه ز دوزخ گوید و گاه از بهشت

گه به کعبه آردت گاهی کنشت

گه به شهر و گه به صحرا خواندت

گه به ساحل گه بدریا راندت

گه گذارد تاج شاهی برسرت

گه دواند چون گدا برهر درت

گه بصلحت آرد و گاهی بجنگ

گه بنامت میکشد گاهی به ننگ

گه ز عزت در طمع اندازدت

تا بذلت در طمع مع سازدت

هر زمان بنمایدت رنگی دگر

سازد از بهر تو نیرنگی دگر

تا نماید فرع را پیش تو اصل

سازدت مهجور از دربار وصل

فرع نمودیست فانی واصل بودیست باقی گر طالب وصلی باصل کوش و از فرع دیده بپوش هندوی نفس را مسلمان کن تا از چنگ نیرنگ برآئی جمعیت افکار مکر را از دل پریشان کن تا از در بیرنگی درآئی

پای بیرنگی چو آمد در میان

رنگ و نیرنگت همه شد برکران

لیک تا در دل بکاری تخم رنگ

حاصلی جز رنگ کی آری بچنگ

اینهمه رنگ تو اندر کف دلا

یکدو روزی بیش نبود چون حنا

دست و پا رازین حنا کن شستشو

رنگ را بگذار و بیرنگی بجو

تا ز بند هجر آزادت کند

در کمند وصل دلشادت کند