گنجور

 
نورعلیشاه
 

وقتی گذشتم در کلیسائی رسیدم بکاخ ترسائی دو تصویر دیدم بردیوار آن کاخ یکی را درچشم خالی بود و دیگری را در سر شاخ هر دو مقابل ایستاده و انگشت ایما گشاده با خود گفتم ایندو نقش عجیب بی حکمتی نیست باید دانست که ایمان ایشان در چیست ساعتی سر بجیب تفکر فرو کردم شفائی از آن حاصل کردم معلوم شد که زبان ملامت گشوده و کمر عداوت بسته بیخبر از معیوبی خود در مقام عیبجویی نشسته یکی خال ظاهر میکرد و دیگری شاخ هر دو بهم بنادانی در جدل گستاخ.

آن یکی را خال اندر چشم بود

بیخبر از شاخ خود در خشم بود

در ملامت سخت بربسته کمر

میزد او را طعن برخال بصر

وان دگر گستاخ گشته درفتن

بیخبر از خال چشم خویشتن

دست طعن انداخته برشاخ وی

بربساط عیب جوئی برده پی

گشت از احوال ایشانم عیان

صورت افعال خلق این جهان

که همه هستند با هم عیبجوی

بیخبر از عیب خود در پشت و روی

گر تو را هوشیست خاموشی گزین

عیب کس منگر به عیب خود ببین

الهی دیده ما را از عیب معرا کن و سینه ما را از ریب مبرا عینی عنایت فرما که هر چه در نظر آید مطلع انوار شود و دلی کرامت نماکه آنچه بخاطر رسد مخزن اسرار گردد به بزرگواری خود باری نظر غفاری برگنه کاری بگشای و به مصقل رحمت زنگ معصیت از آئینه ضمیرمان بزدای از چنگ هر رنگ و بوئی آزاد کن و بچنگ بیرنگی دلشاد تا هر نیک و بدی که بینم از خود بینم و هر رنج و راحتی که پیش آید همه بر خود گزینم نی غلط گفتم هرکه از باده بیرنگی جرعه نوش کرد بود و نبود خود بکلی فراموش کرد آنجا نیک و بد را چه مجال و از رنج و راحت چه ملال

دراین میخانه جامی گر کنی نوش

کنی بود و نبود خود فراموش

شوی آسوده ازهر بود رنگی

نشینی فارغ از هر صلح و جنگی

نماند نیک و بد را خود مجالی

ز رنج و راحتت نبود ملالی

تشنه کام بادیه عشق را کوزه هستی بسنگ نیستی نشکند زلال جاوید از سرچشمه امید نجوشد و تا از چنگ نیرنگ هندوی نفس پر مکر و فسون نرهد از هر رنگ و بوئی ممتاز نشود و خلعت بیرنگی نپوشد، کوزه هستی بشکن و زلال جاوید بنوش نفس سرکش را آرام کن و خلعت بیرنگی بپوش.

رو سبوی هستیت رازن بسنگ

تافتد مینای امیدت بچنگ

جرعه از تشنه کامی نوش کن

از کف ساقی ببانگ نای و چنگ

هندوی نیرنگ ساز نفس را

رام گردان نه بگردن پالهنگ

تا زبیرنگی بپوشی خلعتی

برکنی از برلباس بود رنگ